قرهنگ و هویت ایرانی

کلمات کلیدی : فرهنگ،هویت،ایران
چکیده : سرزمین و مردمان ایران از دیرباز مورد توجه دیگرملّت‌ها و دولت‌ها بوده‌اند. جایگاه ویژه و ارزندۀ‌ فلات ایران که پیونددهندۀ‌ چندسوی جهان بهیکدیگر بوده و داشته‌های طبیعی و فرهنگیِ(انسان‌ساز) این سرزمین که با دیرینگیِ شهرنشینی در ایران پیوندی ژرف دارد، همواره مورد توجه همسایهها بوده است . از اینرو و بنابر سال‌نامه‌های آشوری و بابلی از هزارۀ‌ دوم ق.م، در مورد ایرانی‌ها، گرچه نه با این نام و به نام‌هایی چون؛ ایلامی‌ها، لولوبی‌ها، گوتی‌ها، کاسی‌ها، مَنَیی‌ها و در ادامه با آمدن تیرههای ایرانی چون مادها و پارسها ، نوشته‌هایی به‌جا مانده است که بیشتر رویکردهایی جنگاورانه و اقتصادی داشته‌اند . در دورۀ‌ هخامنشیان، دیگریِ مهم آن روزگار، یونانی‌ها بودند که بیش از همه و بیش از پیش به ایرانی‌ها توجه داشته و در مورد ما نوشته‌اند. گرچه بخشی از یونان از استانهای هخامنشی بود و یونانیان شهروندِ ایران بودند. بیشتر بُن‌مایۀ کتاب تواریخ هرودوت، «ایران» است و در مورد ویژگی‌های ایرانی، نوشته‌هایی درخورِتوجه دار
درآمدی بر تاریخچۀ دو گونه نگرشِ «دیگری» و «خود» به فرهنگ و هویت ایرانی
(پارۀ یکم: ایران باستان)

زاگرس زند (دانشآموختۀ ایرانشناسی و تاریخ، مدرس دانشگاه پیام نور کرج)


پیشدرآمد
سرزمین و مردمان ایران از دیرباز مورد توجه دیگرملّت‌ها و دولت‌ها بوده‌اند. جایگاه ویژه و ارزندۀ‌ فلات ایران که پیونددهندۀ‌ چندسوی جهان بهیکدیگر بوده و داشته‌های طبیعی و فرهنگیِ(انسان‌ساز) این سرزمین که با دیرینگیِ شهرنشینی در ایران پیوندی ژرف دارد، همواره مورد توجه همسایهها بوده است . از اینرو و بنابر سال‌نامه‌های آشوری و بابلی از هزارۀ‌ دوم ق.م، در مورد ایرانی‌ها، گرچه نه با این نام و به نام‌هایی چون؛ ایلامی‌ها، لولوبی‌ها، گوتی‌ها، کاسی‌ها، مَنَیی‌ها و در ادامه با آمدن تیرههای ایرانی چون مادها و پارسها ، نوشته‌هایی به‌جا مانده است که بیشتر رویکردهایی جنگاورانه و اقتصادی داشته‌اند . در دورۀ‌ هخامنشیان، دیگریِ مهم آن روزگار، یونانی‌ها بودند که بیش از همه و بیش از پیش به ایرانی‌ها توجه داشته و در مورد ما نوشته‌اند. گرچه بخشی از یونان از استانهای هخامنشی بود و یونانیان شهروندِ ایران بودند. بیشتر بُن‌مایۀ کتاب تواریخ هرودوت، «ایران» است و در مورد ویژگی‌های ایرانی، نوشته‌هایی درخورِتوجه دارد. رومیان نیز مهمترین دیگریِشان، ایران بوده و دربارۀ سیاست و فرهنگ ایران بسیار نوشتهاند. گفتنیست پس از اسلام، شمار نوشته‌های دیگران در مورد فرهنگ ایرانی فزونی گرفت که ارزش پژوهشی ویژهای دارد و در پارۀ دوم این پژوهش به آن پرداختهایم.
برخی جامعهشناسان مانند روث بندیکت ، مارگارت مید و رالف لینتون مکتبی با نام «فرهنگ و شخصیت» را مطرح کرده اند. نوربرت الیاس و اریک فروم نیز با پیوند تاریخ، جامعه‌شناسی و روانشناسی به روحیات جمعی پرداختند . پیوند این مکتب با روانشناسی در توجه به فردیت انسان است ولی از آن به مفهوم «هویت جمعی» میرسد. از اینرو هر جامعهای، شکلی از شخصیت یا هویت را بهوجود میآورد که میتوانیم آن را «روح ملی» یا «منش ملی» بنامیم .
برای شناخت «خود» و ویژگی‌ها و منش ملّیِمان ناگزیریم که نگاهی از بیرون بهخود بیاندازیم. نیز با شناخت «دیگری» و در جایگاه سنجشِ دانشورانه با «غیر خود» به شناختی درست از «خود» خواهیم رسید. از اینرو بایسته است که با دیدگاه و دوربینِ دیگران بهخود بنگریم و عینکِ خودبینی را از چشم برداریم تا خودمان را آنگونه که هستیم، ببینیم. عشق به میهن و نیز پیوندهای تباری، زبانی، باوری و فرهنگی که هر انسانی بههمراه دارد گاه سدّی بر سرِ راه این‌گونه «خودشناسیِ نقادانه» است . راه ثمربخش نقدِ منطقی و دقیق متون است با رویکردی فرهنگی به کاستیهایی که بهما نسبت دادهاند. خوب است نقدها که گاه کینهتوزانه هم بودهاند را چونان فرصت خودشناسی و بازسازیِ هویتی بیانگاریم و از این اسناد کهنِ دستِ اول، بهرههای شایسته و سودمند ببریم هرچند راه دشوار است و گاه تلخکامی و سرزنش به همراه خواهد داشت.
دومین مرحلۀ این میدان بررسیِ نوشته‌های ایرانیان در موردِ «خودمان» است که شامل خودانگارههای بسیار کهن مانند ادبیات اوستایی، اسطوره‌های ایرانی، ادبیات کتیبهای و کتابی از هخامنشی(فارسی باستان) تا دورۀ ساسانی(متون پهلوی) است . و پس از آن شامل نوشته‌های پس از اسلام و نوشته‌های هم‌روزگارِ ما است که بسیار شایستۀ‌ توجه هستند. بررسیِ هردودوره‌ بسیار بایسته و نیازمندِ زمان بسیار است که امیدوارم فراهم شود چراکه با کنارهمچیدن و تحلیل همهجانبۀ این دو بُرشِ تاریخی است که میتوان به تحلیلی روشن از فرهنگ ایرانی رسید. در این جستار تنها به دورۀ نخست(ایران باستان) پرداخته و در جستاری دیگر(پارۀ دوم) به ایران پس از اسلام خواهیم پرداخت. برای پژوهش در دو سویۀ «دیگری» و «خود»، نخست بررسیِ پیشینۀ هر دوگروه بایسته است. به بیان دیگر هدف این جستار، شناساییِ سرچشمهها و سپس نوشتههای برجسته و مهم در هر دو گروه است. در این پژوهش، نخست پیشینۀ نوشتههای گروهِ «نگاهِ دیگری» و سپس پیشینۀ دیدگاه-های گروهِ «نگاهِ خود» خواهد آمد.

1- پیشینۀ «نگاه دیگری» در ایران باستان
نخستین نشانههای «نگاه دیگری» به هویّت ایرانی را شاید در اسطورهها و حماسههای دیگرملّتها بتوان یافت. اسطوره از نخستین دورۀ تکوین یکملّت سخن میگوید و آن زمانی است که تمایزِ «خود» و «دیگری» آشکار و مهم میشود. نخستین تصاویر از یکملّت، در اسطورههای ملّتهای همجوار شکل میگیرد. پس از اسطوره، با روزگارِ تکوین حماسههای قومی و ملّی روبهرو هستیم. درونمایۀ بنیادینِ حماسه، رویارویی و رقابت با «دیگری» است و بههرمیزان این دوران پیچیدهتر و درازتر باشد، و «دیگری» نیرومندتر و جدّیتر، با حماسهای گستردهتر نیز روبهرو خواهیم شد. از مهمترینها میتوان به اسطورههای سومری، بابلی، هندی و یونانی اشاره کرد که نیازمند بررسی جداگانهای است.
همچنین در رویدادنگاریِ میانرودانی اشاراتی به قومهای پیشآریایی و آریاییِ فلات ایران رفته است . مهمترین تمدّنِ همجوارِ سومریان، ایلام بود. سومریان به منابع کوههای زاگرس نیاز داشتند و در دادوستدی پیوسته با ساکنین فلات ایران بودند. بابلیها نیز پس از چیره شدن بر سومریان، بیشترین کشمکش را با ایلامیها، لولوبیها، گوتیها و کاسیها داشتند. نرامسین اکدی ، در سنگنگارهای بر کوه سیاه(جنوب شهرزور) پیروزیاش بر لولوبیها را بهتصویر کشیده است. میانرودانی-ها، ایلامیها را با صفتهای«شریر، خرابکار، بُزدل، حریص و پُرتوقع» خوانده، آنها را «گزنده چون مارهای صحرا» نامیدهاند و سرزمین آنها را «جایگاه جادوگران و روحهای خبیث» دانستهاند درحالیکه ایلامیها سرزمین خود را «کشور خدا» می-نامیدند . این رویه برای آشوریان ، واپسین تمدّن نیرومندِ میانرودان، نیز وجود داشت . از اینرو سنگنوشتهها، و نگارههای این دوران، با رویکردهای تاریخنگارانه، دینی و یا هنری، منابعی ارزنده از نخستین دادهها و انگارهها دربارۀ اقوام ساکن ایران هستند که تا آنجا که نگارنده میداند، با این رویکرد بررسی نشدهاند.
عهد عتیق(تورات) از کهنترین منابع تاریخ غرب آسیا است که در آن بارها به ایلامیها و پارسها اشاره شده است. نام شاهان هخامنشی از جمله کورش، داریوش و خشایارشا در آن آمده و به رخدادهای مهم روزگار آنان اشاره شده است . ارتباط تاریخی، فرهنگی، دینی و اقتصادی یهودیان با ایران باعث شده تا تصویری از فرهنگ ایران در متون عبری ثبت شود که بازشناسی آن سودمند است. چهرۀ ایران در این متون پسندیده است و شاهان هخامنشی بهویژه کورش با احترام بالایی ستوده شدهاند. کورش با لقب ذوالقرنین چونان یک پیامبر بزرگ و منجی آسمانی توصیف شده است .
پیش از شکلگیری کامل دولتشهرهای یونان دریانوردانی از این شبهجزیره در حدود 1000ق.م به سوی خاور آمده و گزارشهایی افسانهآمیز و بیشتر شفاهی از خود بهجا گذاشتند. همچنین میدانیم برخی از یونانیان حدود 700ق.م در شهرهای بابل و آشور رفتوآمد داشتهاند. سپس برخی از نخبگان یونانی و رومی سفرهایی به ایران داشته و برداشتهای دست اولِ خود را در آثارشان بازنمودهاند مانند: فیثاغورث در سفرنامۀ فیثاغورث(497-572ق.م) که بیشتر به دین و حکمت ایرانی توجه کرده و از مغها و زردشت سخن گفته ، هکاتوس میلتی(549ق.م) که نقادانه به فرهنگ ایران نگریسته، فرونیکوس و آیسخلوس(525ق.م) که در نمایشنامههایشان با بزرگ داشتنِ ایران، یونان را نقد کردهاند. اما هرودوت(425-484ق.م) در تواریخ به سویههای گوناگون ایران توجه کرده و ویژگیهایی چون دلاوری، خودبینی، سختکوشی، راستگویی، ورزشکاری، دینمداری و پُرخوری را برای ما بیان کرده و به برخی آیینها نیز اشاره داشته است . گزنفون(325-430ق.م) در کورشنامه با هدف بازسازی اندیشۀ سیاسی یونان متنی انتقادی و افسانهآمیز نوشته و در آن به بسیاری از آداب و رسوم، اخلاق، باورها، شیوۀ آموزش کودکان اشاره کرده و ویژگیهایی چون دادگری شاهان، قناعت، نظم و فرمانبری، سختکوشی، وظیفهشناسی را نام برده است . و کتزیاس(پزشک یونانیِ دربار اردشیر دوم هخامنشی، 416ق.م)، در تاریخ کتزیاس(پرسیکا) به فساد و ضعف دربار ایران زیاد پرداخته و پارههایی از تاریخ و فرهنگ ایرانِ هخامنشی را گزارش کرده است. پس از او کسان دیگری مانند آریستوفان با نقد تمسخرآمیزش از ایرانیان و نئارخوس(دریاسالار اسکندر) با توصیف سرزمین ایران نیز نوشتههای ارزشمندی دارند .
پس از هخامنشیان نیز شماری از باختریان به ایران توجه داشتهاند. مواردی در مورد ویژگیهای ایرانی در سرودههای پلوت (سرایندۀ رومی سده2ق.م) وجود دارد ازجمله اشاره به بندگی ایرانیان در رفتار و آزادگی در گفتار! و استرابو(63ق.م-19م.) جغرافیدان و تاریخنگار نامدار که به آداب و رسوم دینیِ ایرانیان بیشتر توجه کرده است. پلوتارک(50-120م.) در حیات مردان نامی با هدف انتقاد سیاسی به رفتار دربار اردشیر دوم پرداخته که البته نکتۀ منفی خاصی گزارش نکرده . همچنین نویسندگان دیگر که در دوران اشکانیان کموبیش به فرهنگ ایران توجه کردهاند و متون آنها نیازمند کندوکاو دقیق است .
در دوران مهم ساسانی نیز اینچنین است و متنهای ارزشمندی داریم که توجه خاصی از این دید به آنها نشده است. نوشتههای آمیین مارسلین (تاریخنویس رومی، سده4م.) که به ویژگیهای ظاهری و اخلاقی ما زیاد پرداخته و به این موارد اشاره کرده: پُرحرف و خودستا، نیرنگباز، جنگجو، بردبار، زورگو به زیردست، خوشگذران و تجملاتی. موسی خورنی ارمنی(سده5م.) در تاریخ ارمنستان بسیار به ایران پرداخته ولی متن پروکوپیوس(490-563م.) حاوی نکات مهمی است. او به جنگهای ایران و روم زیاد پرداخته و از اینرو به آیین شهریاری ایران توجه کرده ولی بر روی منشهایی مانند دلاوری، نظم و مقررات، آداب دقیق روزانه، بیتعصبی در آداب دینی انگشت نهاده که این ویژگی آخر در ایران ساسانیِ زردشتی بسیار جالب توجه است. از دیگر نویسندگان این دوره میتوان از فلوتین، داماسیوس، سرگیوس، آگاثیاس و نیکلای دمشقی نام برد و نیز از رویدادنگارهایی چون تاریخ سبئوس، سیعرت، تئوفانس و رویدادنامۀ خوزستان بهره برد .
تاریخنویسیِ یونان و روم و متون ارمنی و سریانی سرشار از دادههایی دربارۀ ایران باستان هستند. از سوی دیگر ادبیات و هنرهای آنان نیز نمودگاهی برای ویژگیهای ایرانی و سنجش «خود و دیگری» است. شاید به تاریخنویسی و ادبیات توجه بیشتری شود(که آنچنان که باید نشده) ولی پژوهش در آثار هنری مانند نقاشیها، معماری و تندیسها و بیرون کشیدن نوع نگاه آنها به فرهنگ ایرانی بهگمان نگارنده بسیار مهمتر است که تاکنون نادیده مانده است(البته تا آنجا که نگارنده میداند).

2- پیشینۀ «نگاه خود» در ایران باستان
جستجوی سندهای آشکار پیرامون ویژگیها و خلقیات ملی در منابع ایران باستان بههیچروی ساده نیست. اگر به دنبال سنگنوشته یا فصلی جداگانه دراینباره باشیم راه بهجایی نخواهیم برد و کار به بنبست خواهد رسید. البته کنکاش دقیق در تمامیِ نوشتههای کهنِ ایرانزمین پژوهشی بس سترگ و هراسناک است که سودای آن نیز مردافکن مینماید. دشواریهای زبانیِ نوشتههای بهجاماندۀ دین زردشتی و ادبیات ساسانی، که هنوز بخشی از آنها برگردان مناسبی بهخود ندیدهاند کار را بر پژوهشگر این میدان دشوارتر میکند. دشواری بزرگ دیگری که گریبانگیر این پژوهش است، از خودِ آن منشهایی است که به دنبال یافتنشان هستیم!؛ «تو خود حجاب خودی حافظا از میان برخیز!». شاید برخی خویهای ویژۀ ما مانع نگاه انتقادی به «خود» شده باشد. بازگوییِ خوشبینانۀ ویژگیهای نیکوی ایرانی و غافل ماندن از ایرادهای فرهنگی را میتوان از عوامل این وضعیت قلمداد کرد. ندیدن و نپذیرفتن ویژگیهای ناپسند، پیامدهای اخلاقی دیگری را زاییده و نهادینه کرده که بر کفۀ ویژگیهای نکوهیدۀ ما افزوده است. به زبانی دیگر، بررسی «خود» با هدف خودشناسی و درمان ناهنجاریهای فرهنگی، با ستایش و «خودزیبابینی» جابهجا شده و این امر بر موانع کار افزوده است. نتیجه اینکه در این تیغ دولبه، لبۀ خوشباورانه و مثبتاندیش بر لبۀ انتقادی و نکوهشگر چربیده است.
بسیاری از آگاهیهایی که ایرانشناسان از مردم بومی و کهن فلات ایران و حتی از فرمانرواییهای بزرگی چون ایلام و ماد به دست آوردهاند، از اسناد همسایهها(سومر، آشور، بابل و تورات) است که رخدادها یا چگونگی برخورد خود با همسایگان را نگاشته و پاسداری میکردند. قومهای مهم فلات ایران پیش از هخامنشیان، مانند دو قوم بالا، چه نگاشتن را خود ساخته و آغاز کردند و چه از اقوام میانرودان وام گرفتند، دلبستگی چندانی به کاربست آن نداشتهاند. بهویژه مادها که به همین دلیل، آگاهیما از جزییات زندگی و فرمانروایی آنها آنقدر اندک است که برخی در بزرگی و فرمانروایی پایدار و متمرکز مادی تردید کردهاند. تاکنون نوشتهای مستقیم از مادها بهدست نیامده که نشانگر کاربردِ جدیِ خط در پادشاهی مادها باشد. ایلامیها نیز که بیش از دیگران نوشته بهجا گذاشتهاند، در سنجش با میانرودانیها کمتر نوشتهاند و رخدادنگارهایی همچون آنها بهجا نگذاشتهاند. اما همۀ این موارد نمیتواند مانع پژوهش در این دوره باشد چراکه اسناد دیگری وجود دارند که از خودانگارۀ این اقوام سخن میگویند و این مردمان به شیوهای دیگر از چیستیِ خود سخن گفتهاند. به بیان دیگر کمبود منابع نوشتاری کار تاریخنگاری را تعطیل نمیکند و منابع فراوان مادی میتوانند جبرانکنندۀ آن کاستی باشند. معماری، سفالگری، گورها، سنگنگارهها و همۀ یافتههای پیش از هخامنشی گویاترین منابع برای یافتن نگاه ایرانی به خود و سرزمین او هستند و تا زمانی که کاوشهای باستانشناسی به اندازۀ کافی انجام نشود، بخش بسیار بزرگی از فرهنگ مردم این بُرش تاریخی ایران ناشناخته خواهد ماند. همچنین منابع غیرمادی مانند اسطورهها و فرهنگِ شفاهی نیز در رفع این کاستی بسیار راهگشا می-توانند باشند. رشتهای که کمتر از دیگر شاخههای ایرانشناسی به آن توجه شده و ارزش آن نادیده انگاشته شده است که یکی از دلایل آن نداشتن اسطورهشناس برجسته و متخصص است. شوربختانه اسطورهشناسی در ایران حاشیهای بوده است برای زبانشناسان، مردمشناسان یا ادیبان و شاهنامهپژوهان که یا از سر کنجکاوی یا ضرورت تکمیلِ پژوهشهایشان به آن پرداخته و یا دریافت اندک خود را از دانش ژرف و دشوار اسطورهشناسی و نظریهها و مکاتب آن(آن هم از راه ترجمه) بسنده دانسته و به بازگوییِ اساطیر ایرانی پرداختهاند. از اینرو متنهای درخور در تحلیل و تفسیر اساطیر ایرانی بسیار اندکاند و شاید بتوان گفت هنوز اساطیر ایران بهدرستی، فهم، نقد و تحلیل نشدهاند.
بیگمان اوستا مهمترین متن دینی و اسطورهای ایرانیان و از ارزندهترین منابع شناخت هندوایرانیان و هندواروپاییان است. از آنرو که متون اوستایی باورهای پیش از زردشت تا روزگار پس از هخامنشی را در خود دارند و همه از نگاه و اندیشه ایرانیان بیرون آمده، پس بیشترین داده پیرامون بخش «نگاه خود» را در خود دارد. گفتنی است که اوستا از این زاویه کمتر دیده و تحلیل شده است. این متون بیشتر به منظورهای زبانشناسی، دینشناسی و اسطورهشناسی بررسی شده و کمتر از ارزشهای تاریخی و جامعهشناختی آن سخن رفته است. در روزگار تدوین نخستینِ این متن به دلیل شکلگیری جامعه و هویّت ایرانی، و تمایز فرهنگ ایرانی از دیگری(هندیها و تورانیها و ...)، نگاه و اندیشه در خود برای شناخت و شناساندن بیشتر(که بایستۀ این دورههای هویتساز هر ملّتی است) پُررنگ و هویدا شده که در لایههای آشکار و پنهان آن، چه اسطوره-ای و چه جغرافیایی و تاریخی، قابل واکاوی و بازنمایی است.
از دورۀ فرمانروایی گسترده و نیرومند هخامنشیان نیز بر اساس روند پیشین، سالنامهها، رخدادنگاریِ پیوسته و یا تاریخ-نگاریِ منظم و دنبالهدار(با نادیده گرفتن سنگنوشتۀ بیمانند و بزرگ داریوش در بیستون، گلنوشتههای بارو و خزانه تخت جمشید ، و سنگنوشته خشایارشا بر کعبه زرتشت) بهجا نمانده است . اگرچه از وجود سالنامههای درباری به نام تواریخ ایام خبر داریم و خداینامههای ساسانی میبایست ادامۀ همان سنت باشند، اما از جزییات آن ناآگاهیم. از اینرو هخامنشیپژوهان بسیاری از ریزهکاریهای رخدادها را از تاریخهای یونانی(چون هرودوت، گزنفون، کتزیاس) و رومی بهدست آوردهاند. از اینرو برای دریافت «نگاه خودی» یا خودانگارۀ ایرانیان از تاریخنگاری مستقیم کمبهرهایم. اسناد بارو و خزانه نیز اگرچه برای شناخت اقتصاد و مدیریت اداری هخامنشیان بسیار ارزشمند است ولی به معنای شناخته شده، تاریخنگاری نیست گرچه برای دریافت برخی دادههای اجتماعی ارزنده است.
ویژگی گفتاری بودن و دلبستگی کمتر به نوشتن، و برتری دادن ادب گفتاری، آن هم بیشتر به گونههای حماسه و یا سرگذشتهای افسانهای پیشینیان، از ویژگیهای بارز ایرانیان بوده است. این ویژگی که در ایران باستان بسیار پُررنگ بوده، از یکسو و ویژگی نبود نگرش انتقادی، از سوی دیگر، عامل بنیادین مشکل کمبود نوشتۀ سودمند برای این حوزۀ پژوهشی میباشد. نوشتههای بهجا مانده نیز بیشتر اداری و سیاسیاند و از الگوهای ویژه و اندکی پیروی کردهاند و با وجود اهمیّت زیاد، دادههای فرهنگی و هویتی اندکی از ایرانیان آن روزگار بهدست میدهند. معماری و هنر باشکوه هخامنشی میتواند منبع مهمی برای بازسازی هویت ایرانی زمان هخامنشی باشد. از این میان شیوه بازنمایی ایرانیان و پوشاک و آرایش سربازان و درباریان و مواردی از این دست برای پژوهش ما اهمیّت بالایی دارند. همۀ این موارد نشان میدهد که «نگاه به خود» در این دوران به شیوههای گوناگون وجود داشته و برای رسیدن به تصویری کامل از خودانگارۀ ایرانیان میبایست پازلهای گوناگون را بازیابی و سپس کنار یکدیگر چید.
پارتها نیز کم وبیش همانند پارسها بودند با این تفاوت که سنگنوشتههای کمتری بهجا گذاشتهاند ولی به جای آن در ضرب سکه برای هر پادشاه بسیار کوشا و دقیق بودند که اهمیّت زیادی دارد. تندیسها و نگارههای بیشتری از زنان در این دوره به چشم میخورد که در بازیابیِ ویژگیهای ظاهری زنانِ آن روزگار بسیار راهگشا هستند. ادبیات نوشتاری اشکانیان در دوره ساسانی به فارسی میانه برگردانده شد که از آن راه میتوان به محتوای متنهای پارتی پیبرد.
در دوران ساسانی افزون بر اهمیّت سکه، شهرسازی و کاخسازی، تاریخنگاریِ مکتوب رشد چشمگیری داشت. شمار سنگنگارهها و سنگنوشتههای چندزبانه فزونی گرفت. از نیمۀ دوم دورۀ ساسانی و سدههای نخستینِ پس از اسلام، اسناد زیادی به خط پهلوی ساسانی بهجا مانده و این نشانۀ اهمیتیافتن فرهنگِ نوشتاری در کنار سنّت گفتاری است. از آن میان، کارنامهها و اندرزنامهها، پرسشوپاسخهای دینی و فلسفی، داستانهای پهلوانی و افسانههای تاریخی، میتوانند برای ما سودمند باشند. خداینامه از مهمترینِ این متنها است که جامعترین متن تاریخ و فرهنگ ایران از آغاز تا دوران ساسانی بوده که چند تدوین داشته و مهمترین آن در روزگار خسروانوشیروان انجام گرفت. همانگونه که از شاهنامه فردوسی هویداست میتوان انگاشت که خداینامه نیز نمودار هویت مردم ایران بوده و از این رو نگاه و گزارش آن از فرهنگ ایرانی بسیار پراهمیّت بوده که شوربختانه از خداینامههای ساسانی هیجیک بیواسطه بهدست ما نرسیده اما از متنهای زیاد عربی و فارسی پس از اسلام که از خداینامهها بهره گرفتهاند میتوان به این انگاره پی برد. از سوی دیگر سنگنگارهها و سنگنوشتهها و نیز مهرها، سکهها و آثار فلزی بسیارِ این دوران، میتوانند سرچشمههای خوبی برای این پژوهش باشند. در این دوره بیش از دوران پیشین بنمایههایی برای دستیابی به «نگاه به خود» داریم که از آن میان شاید بتوان به برداشتهایی تحلیلی و انتقادی هم رسید.

این جستار کوشید تصویر و دورنمایی از منابع تاریخ فرهنگ ایران را از آغاز تا امروز نمایان ساخته و آن را در دو بخش «نگاه از بیرون» و «نگاه از درون» بخشبندی کند. توجه به این موضوع و جداسازی و سنجش این دو گروه در بازفهم و بازسازیِ تاریخ فرهنگ ایرانی و برای ایرانشناسانِ امروز کارساز و راهگشا مینماید. با نادیده گرفتن هریک از این دو نگاه و بسنده کردن به یکی از آندو بههیچروی به شناخت درست و روشنی از چیستیِ هویتی و فرهنگی ایرانی نخواهیم رسید.

یادداشتها

شناسنامه نشریه