تجربه‌های معلمانه

کلمات کلیدی : تجربه
چکیده : انگار همین دیروز بود که از هیاهوی کنکور خلاص شده بودم، به خانه که رسیدم آفتاب میان آسمان بود، اما دریغ از یه لحظه که چشمانم روی همدیگر بیایند، تازه فهمیدم که همه چی تمام نشده است و مدام این سؤال را در ذهنم مرور می‌کردم، چه خواهد شد؟
انگار همین دیروز بود که از هیاهوی کنکور خلاص شده بودم، به خانه که رسیدم آفتاب میان آسمان بود، اما دریغ از یه لحظه که چشمانم روی همدیگر بیایند، تازه فهمیدم که همه چی تمام نشده است و مدام این سؤال را در ذهنم مرور می‌کردم، چه خواهد شد؟
رتبه‌ام خوب؛ اما عالی نشد، تقریباً تهران را ازدست‌داده بودم، در میان یاس و ناامیدی، به اصرار پدرم تربیت‌معلم را انتخاب کردم، او شوق من را به تدریس دیده بود، راستش من از همان ابتدا در مدرسه بودم، چشمانم را که باز کردم در کلاس‌های نهضت مادرم می‌نشستم و یک جورایی با حضورم مشارکت فراگیران را افزایش می‌دادم، دوساله بودم، برعکس همه بچه‌های هم‌سن و سالم که در خانه‌هایشان بودند، من در کلاس با گچ و تخته‌بازی می‌کردم، لذت‌بخش‌ترین خاطرات را از کودکی‌ام دارم، دبستان بودم که با پدرم به‌پیش مادرم که در تربیت‌معلم درس می‌خواند می‌رفتم، حالا خودم دارم به‌عنوان دانشجو وارد آنجا می‌شوم ... راستش دانشگاه برایم حکم مدرسه را داشت، ترم اول درراه برگشت چشمان خیسم را پاک می‌کردم تا مبادا پدرم را ناراحت کنم، تدریس را دوست داشتم اما مدرسه رفتن را نه!
یک ترم گذشت، آن‌قدر زمان زیاد می‌آوردم که خودم را به کارهای دیگر مشغول کردم، کتاب می‌خواندم، کم‌کم پایم را فراتر گذاشتم، محیط دانشگاه خشک و بی‌روح بود، اما من توانستم خودم را سازگار کنم و آن را لااقل برای خودم لذت‌بخش کنم.
بعد از گذشت دو ترم و با شروع کارورزی همه چی عوض شد، مدرسه، کلاس و دانش آموزان نه‌تنها من را بلکه همه‌ی دانشجو معلم‌ها را تحت تأثیر گذاشته بود، همگی منتظر روز یکشنبه می‌شدیم تا به مدرسه برویم، واقعاً لذت‌بخش بود، اگرچه آن‌هم کم کاستی‌هایی داشت، بعضی از دانشجوها همه کار می‌کردند جز تدریس و معلمی، دوست من که کارش شده بود تصحیح املا بچه‌ها، با این احوال همه‌ی ما عاشق مدرسه و کارورزی بودیم و بهترین خاطره‌هایمان را نه از دانشگاه بلکه از کارورزی داریم. یک روز که در یکی از روستاهای شهرستان طرقبه برای دهورزی رفته بودیم، در راه بازگشت مدرسه‌ای را دیدم، آنقدر زیبا و دلنشین بود که با خودم گفتم، کاش سال دیگر معلم اینجا بودم.
در تابستان، ترم آخر هنگام عبور از آخرین سلف دانشگاه، یکهو دانشجویان دیگری را دیدم که آن‌طرف حصار داشتند راه می‌رفتند، محو آن‌ها شدم، دلم خواست آن‌طرف بودم و تحصیل می‌کردم.
کارشناسی را تمام کردم، در دی‌ماه بود، گمان می‌کردم همه‌چیز خوب پیش می‌رود که ناگهان پدرم را از دست دادم و دنیا برایم خاکستری شد، هیچ‌چیز زیبایی خودش را نداشت، کسی که مرا در این وادی قرار داده بود، حالا دیگر نیست که ادامه راه را همراهم باشد، دو ماه بعد کنکور کارشناسی ارشد را دادم، کاش در شادی تک‌رقمی شدن من پدر هم می‌بود و می‌دید.
هم‌زمان دو وادی جدید را دارم تجربه می‌کنم، هم در همان دانشگاهی هستم که زمانی در آن‌طرف حصار یعنی دانشگاه فرهنگیان حسرتانه به آن چشم آموخته بودم و هم در همان مدرسه که آرزویش را داشتم.
واقعا حس عجیب و خوشایندی دارد، دانش‌آموزانی که به آن‌ها عشق می‌ورزم و حتی روزی که در دانشگاه هستم، به آن‌ها فکر می‌کنم، در دلم همواره می‌گویم باید جدی باشم و به تعبیری ابهت معلمی را حفظ کنم، اما همیشه پشت در کلاس لبخندی بی‌اراده بر لبانم نقش می‌بندد، بیشتر در میانشان هستم تا در جلوی کلاس، همیشه یک صندلی در بین گروه‌ها متعلق به من است و صندلی که متعلق به معلم است بیشتر وقت‌ها خالی است، بچه‌ها بیشتر فعالیت‌ها را به دست گرفته‌اند، آن‌ها محتوا را می‌سازند، وسایل را آماده می‌کنند، تدریس می‌کنند و حتی ارزشیابی می‌کنند، نه‌تنها دوستانشان و خودشان را بلکه من را نیز هرماه ارزیابی می‌کنند. اوایل عادت نداشتند و خیلی مصرانه دنبال پرسش و پاسخ بودند، حتی والدین آن‌ها هم از من درخواست کردند که همان روال عادی معلمان گذشته را در پیش بگیرم، اما کم‌کم توانستم آن‌ها را نیز با خودم همراه کنم، البته تاوان آن را هم دادم و فراموش نمی‌کنم که در ماه‌های اول همیشه صدایم می‌گرفت و شب‌ها را با نشاسته سر می‌کردم اما خب ارزشش را داشت.
البته در این راه تنها نبودم، مادرم همیشه من را راهنمایی می‌کند، او همیشه پشتیبان من بوده است، از اینکه بگذریم، توأم شدن دانشگاه باکلاس نیز بسیار روی حرفه معلمی من تأثیرگذار بوده است، هر آنچه که در کلاس دانشگاه می‌شنیدم، بلافاصله در کلاس درس هم اجرا می‌کردم، نقشه ذهنی برای هر محتوا و فصل را از دکتر شعبانی فراگرفتم، دانش‌آموزانم همیشه این کار را انجام می‌دهند و خب مشاهده می‌کنم که بسیار در فرایند یادگیری آن‌ها اثر دارد.
هوش‌های چندگانه را از دکتر اصغری نکاح آموختم، مبنایی شد که ارزشیابی منحصربه‌فردی را برای دانش آموزان در نظر نگیرم و تماماً فرایند ارزشیابی دانش آموزان متفاوت است و همچنین با توجه به ویژگی‌ها و عواطفشان پروژه‌هایی را انجام می‌ده

حتی فراتر از این ایده‌ها، گاهی در میان صحبت‌ها نیز، از صحبت‌های اساتید استفاده می‌کنم، گاهی که می‌خواهم توجه همه را جلب کنم، می‌گویم که " کی به من گوش میکنه"، یا اینکه " با من همراهین" و می‌دانم که این جملات را در کلاس دکتر مهرام شنیده‌ام. فکر نمی‌کنم بتوان دانشگاه و مدرسه را از بیشتر به هم نزدیک کرد. از اینکه دیروز دانش‌آموز بودم و امروز معلم هستم، احساس خرسندی دارم، هیچ کلمه‌ای نمی‌تواند آن را توصیف کند، جز عشق، عشق به تدریس، عشق به دانش آموزان و عشق به انسانیت ...


شناسنامه نشریه