سخن سر دبیر

کلمات کلیدی : معلم
چکیده : معلم ، ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .
ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه‌ام باریدی ، تو را به‌اندازه تمام مهربانی‌هایت سپاس می‌گویم.
این تویی که با دستان پر عطوفتت گل‌های علم و ایمان را در گلستان وجود می‌پرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان می‌ریزی. پس تو را ای معلم به وسعت نامت سپاس می‌گویم.
معلم ، ای آغاز بی پایان ، ای وجود بی کران ، تو را سپاس .
ای که همچون باران بر کویر خشک اندیشه‌ام باریدی ، تو را به‌اندازه تمام مهربانی‌هایت سپاس می‌گویم.
این تویی که با دستان پر عطوفتت گل‌های علم و ایمان را در گلستان وجود می‌پرورانی و شهد شیرین دانش را به کام تشنگان می‌ریزی. پس تو را ای معلم به وسعت نامت سپاس می‌گویم.
روانی به لطافت گلبرگ‌های ارغوان داری که از احساس و شور و شعف لبریز است . دست‌های روشنت سپیدی خود را از گل بوسه‌های گچ گرفته و شمع وجودت از نیروی ایمان و انسانیت شعله‌ور‌است.
سرخی شفق ، تابش آفتاب ، نغمه‌ی بلبلان ، صفای بستان ، آبی دریاها ، همه و همه را می‌توان در تو خلاصه نمود .
!.... شمع از تو آموخته است روشنی بخشیدن در تاریکی را، باغبان از تو دارد تجربه‌ی تربیت را
وقتی بر روی مستطیل جامانده بر دل دیوار می‏نویسی و نور را نقاشی می‏کنی. گرد گچ‏های سفید که بر شانه‏هایت می‏نشیند، انگار با لبخندی مهربان، دماوند در مقابلمان ایستاده است؛ با همان سربلندی همیشگی.
اگر کسی چروک‏های پیشانی‏ات را دنبال کند، به رنج باغبانی می‏رسد که سال‏هاست گل‏هایش را از بیم خزان، به بهارهای درراه سپرده است، باغبانی که هر صبح، با لبخندی بی‏پایان، بهار را به باغش دعوت می‏کند
اردیبهشت، با نفس‏های پیامبرانه‏ات جوانه می‏زند و تو می‏آیی تا خورشید آگاهی را در قلب‏های حاصلخیز فرزندان سرزمینت بکاری.
دستان سپیدت بر پیکر تخته‌سیاه، نور می‏پاشد و الفبای روشنی، در اذهان تاریکمان حک می‏شود می‏آیی و عطر حضورت فضای کلاس را پر می‏کند.
ای رازدار دل‏های کوچک و معصوم و سنگ صبور غم‏های پروانه‏ها!
تو را چه نامم ای عصاره مهربانی و ایثار و عشق؟ از شیره جانت می‏نوشانی و رگ‏های کبودمان را از خون کاوش و تفکر می‏انباری، تا نفس‏های زندگی‏مان، با نبض آینه‏ها هماهنگ شود
برای تو، ماه را چراغ می‏خواهم و از صفحه آبی دریاها، کاغذی برمی‏گیرم تا در رویشِ نور و آغاز فصل روشنایی، از چشم‏های مهربان و دست‏های بی‏کرانت واژه‏ای بنگارم.
وقتی به دوردست‏ترین نقطه افق خیره می‏شوم به آنجا که جولانگاه ستارگان درخشنده عشق و ایثار است، تو را می‏بینم که روشن‏تر از تمام خورشیدها، بر تاریکی‏های ذهن بشر تابیده‏ای
چشمانت، چشمه زلال آگاهی است که زیباترین واژه‏های شعور را به نگاهِ من الهام می‏بخشد

ای معلم! رنج امروز تو، اعتلای فرهنگ و مکتب و میهن فردای ماست
تو «امروز» خود را وقف «فردا»ی ما کرده‌ای و همچو شمع، قطره‌قطره می‌سوزی تا دل‌وجان ما را روشن‌سازی.

پس تو را سپاس باید گفت هزاران بار ....

شناسنامه نشریه