سر مقاله

کلمات کلیدی : معلم
چکیده : من، معـــــــــلم هستم
زندگی پشت نگاهم جاریست
سرزمین کلمات
تحت فرمان منست
قصر پنهان منست
قاصدک‌های لبانم هرروز
سبزه‌ی نام خدا را به جهان می‌بخشد
من معلم هستم
گر چه بر گونه‌ی من
سرخی سیلی صد درد درخشش دارد
من، معـــــــــلم هستم
زندگی پشت نگاهم جاریست
سرزمین کلمات
تحت فرمان منست
قصر پنهان منست
قاصدک‌های لبانم هرروز
سبزه‌ی نام خدا را به جهان می‌بخشد
من معلم هستم
گر چه بر گونه‌ی من
سرخی سیلی صد درد درخشش دارد
آخرین دغدغه‌هایم اینست:
نکند حرف مرا هیچ‌کس امروز نفهمید اصلاً
نکند حرفی ماند؟
نکند مجهولی
روی رخساره‌ی تن سوخته‌ی تخته‌سیاه جامانده ست؟
من معلم هستم
هر شب از آینه‌ها می‌پرسم:
به کدامین شیوه؟
وسعت یاد خدا را بکشانم به کلاس؟
بچه‌ها را ببرم تا لب دریاچه‌ی عشق؟
غرق دریای تفکر بکنم؟
با تبسم یا اخم؟
با یکی بودونبود؟
زیر یک طاق کبود؟
یا کلاغی که به خانه نرسید
قصه‌گویی بکنم؟
تک‌به‌تک یا با جمع؟
بدوم یا آرام؟
من معلم هستم
نیمکت‌ها
نفس گرم قدم‌های مرا می‌فهمند
بال‌های قلم و تخته‌سیاه
رمز پرواز مرا می‌دانند
سیب‌ها
دست مرا می‌خوانند
من معلم هستم
درد فهمیدن و فهماندن و مفهوم شدن

همگی مال من است
من معــــــــــــــلم هستم ...



شعر از:
نجمه امامی





فاطمه ناصری
کارشناسی ارشد روان‌شناسی تربیتی دانشگاه فردوسی مشهد
(مهارت آموز دانشگاه فرهنگیان-واحد ثامن‌الائمه (عج))


شناسنامه نشریه