پیش به سوی حقیقت

نویسنده : امیر نظرپورچهارتکاپی(ورودی ۱۳۹۵ فلسفه وکلام اسلامی)
کلمات کلیدی : بداهت، یقین
چکیده : فاقد چکیده
گفته اند، ما بالبداهه هستیم، اما چه بداهتی؟! بداهتی که از دل نظری بلند شده است. ظن، تمام وجودم را فرا گرفته، اصلا چه بسا وجودی داشته باشم.
هیچ کس سراغم را نمی گیرد، حتی بسیطه (پسر اول هَل) دیگر سوال از وجودم نمی کند. حتی مرکبه (پسر دوم هل) دیگر نمی پرسد ایا می خندی یا نه؟
اری چنین است، وجود ما بی ارزش شده. آری اینجا بین همه چیز و همه کس فرق می گذارند. همان بهتر بود عدم باشیم؛ خوشا به حال عدم! خوشا به حال عدم زیرا تمایزی بین انها نیز نیست. ما نه از وجودمان بهره برده ایم و نه عدم بودیم که فرق بین این چیز ها را نفهمیم. کاش حداقل عدم مضاف بودیم که هم حظی از وجود می بردیم و هم فرقی را متوجه نمی شدیم.
پرس و جو کردم و تنها راه نجات از این شک را اعتقاد جازم مطابق با واقع معرفی کردند، اما غافل از اینکه پیدا کردن این شخص کاری بس دشوار بود.
با خود عهد کردم تا نفهمم واقعیتی هست یا نه، و تا ندانم چیستم دست از یافتن بر ندارم.
به راه افتادم تا مجهول خود را معلوم کنم که صدای داد و بیداد و شلوغی جمعیت را مشاهده کردم. جلوتر که رفتم دیدم قضیه شرطیه منفصله با عصبانیت تمام می گفت: ای حضار این فرد می گوید که برادر من نیست؛ می گوید که از نوع ما نیست؛ می گوید که ما باهم فرق داریم. حال سوال من این است که فرق بین من و او چیست؟ شما قضاوت کنید.
در همین حین قضیه مردد المحمول که از سخنان قضیه شرطیه منفصله کاسه صبرش لبریز شده بود گفت:
ای مردم ، به وحدت مطلقه قسم من با او فرق می کنم، اما گرچه اشتراک فراوانی داریم.
ناگهان صدایی از بین جمعیت امد و گفت: من که تفاوتی بین شما نمی بینم، تو خود بگو چه فرقی با آن داری؟
تمام جمعیت هیاهو کنان از سوال این شخص به وجد آمدند و منتظر پاسخ قضیه مرددالمحمول شدند.
اما قضیه مرددالمحمول وقتی این سخن را شنید، از پاسخ ان عاجز ماند و سکوتی بهت آور او و جمعیت را فرا گرفت.
به راستی که نه تنها خودش بلکه همه از پاسخ عاجز ماندند.
فردی از بین جمعیت گفت: پس معلوم شد که فرقی بین شما نیست و شما از یک چیز می باشید.
افراد دیگر هم پچ پچ کنان سخنان ان فرد را تایید می کردند و در همین هنگام بود که فردی با متانت خاصی بدون مقدمه لب به سخن گشود و گفت: قضیه مرددالمحمول از نسل حمل می باشد که نسل اتحاد و هوهویت است و از تبار انقسام می باشد؛ ذاته او تقسیم را رسانده و دربردارنده این است بچه هایش همگی باید موجود باشند وگرنه خود دیگر موجود نیست. ولی قضیه شرطیه منفصله از نسل شرط می باشد و از تبار عناد و انفصال است؛ ذات او تنها عناد را می رساند و حتی با وجود نداشتن بچه هایش می تواند موجود باشد.
در این میان فردی که ملحد بود با هیجانی ستودنی گفت: به معدوم مطلق قسم که حق همین است.
جمعیت داد و بیداد کنان خوشحالی کرده و ان فرد در حالی که مردم غرق در هیجان بودند به راه خود ادامه داد.
با خودم گفتم اگر این فرد توانست این مشکل را حل کند، حتما قادر به حل مجهولات من هم می باشد!
دوان دوان به سمتش رفته و گفتم: ای غریبه تو کیستی؟
شخص غریبه با همان متانت خاص خود گفت:
حال فکر کن بدانی کیستم خب به چه کارت می اید.
گفتم: من مجهولاتی دارم که بس مرا ازرده و گویا شما توانایی پاسخ به ان را داشته باشید.
شخص غریبه: بگو ببینم دنبال چه می گردی؟
گفتم: جز حقیقت، هیچ نمی خواهم که گویا تنها کسی که از حقیقت مطلع هست و می داند کجاست اعتقاد جازم مطابق با واقع است.
شخص غریبه: اسم من یقین به معنی اعم است یا همان که شماها می گویید، چه بود؟ اعتقاد جازم مطابق با واقع؟ درست گفتم؟
من که از شدت خوشحالی زبانم گرفته بود گفتم: آری، آری، درست گفته ای! به راستی که تو یقین به معنی اعمی؟؟؟
شخص غریبه: اری من یقین به معنی اعمم، ونام پدرم یقین است. اما من از هرچیزی با خبر نیستم و اشتباه و احتمال خلاف در من وجود دارد، زیرا من در حقیقت نامم، مطلق اعتقاد جازم است؛ گویا که تو من را با برادرم اشتباه گرفته ای، چرا که او تنها از حقیقت خبر دارد.
با تعجب گفتم: برادرت؟ یعنی تو اعتقاد جازم مطابق با واقع نیستی؟ اصلا بگذریم، من به دنبال مجهولات خود می باشم و ایا برادرت در این راه می تواند به من کمک کند؟
شخص غریبه: اری، برادرم که نام ان یقین به معنی اخص هست. او از همه چیز با خبر است پیش او برو تا مجهول تصدیقی تو را معلوم کند.
به راه افتادم تا مسیری که یقین به معنی الاعم گفت را پیدا کنم. بعد از طی یک مسافت طولانی و طاقت فرسا به کلبه ای رسیدم. همانی بود که به دنبالش بودم. گویا غیر از من سه نفر دیگر پشت در ان منتظر کسی بودند.
جلوتر رفتم و پرسیدم:
اینجا کلبه یقین به معنی اخص است.
گفتند: بله درست امدی منتظر باش.
در همین حین شخصی در را باز کرد و ما را به داخل کلبه برد و گفت: صبر کنید پدرم الان می اید.
انقدر که کلبه شلوغ بود صدایش را به خوبی نمی شنیدیم.
در همین بحبوحه فردی بسیار زیبارو به سمت ما امد و گفت: ای اهل چرایی و پرسش! خیلی خوش امدید. من یقین به معنی اخص هستم و این ها همه خانواده من می باشند.
تمامی افراد خانواده سریعا دور یقین به معنی اخص جمع شدند و یقین به معنی اخص بدون هیچ مقدمه ای شروع به معرفی انها کرد:
این شش نفر جلویی فرزندان من هستند که نام هایشان به ترتیب عبارتند از: اولیات ، که فرزند اصلی من و همچنین مشاهدات، تجربیات، متواترات، حدسیات و فطریات که فرزندان ناتنی من هستند و این هفت نفر دیگر که به ترتیب از راست به چپ عبارتند از: مظنونات، مشهورات، وهمیات، مسلمات، مقبولات، مشبهات و مخیلات که از اقوام دور ما می باشند که در جد خود یعنی قیاس حکیم مشترکیم. حال نیز شما مهمانان عزیز خود را معرفی کنید.
من که از این همه حوصله و وراجی های یقین به معنی اخص خسته شدم گفتم:
من اگر می دانستم که چه چیز هستم و هدفم چیست و به دنبال چه هستم که به سراغ شما نمی امدم ای پیر مرشد.
من به دنبال حقیقتم و طبق انچه را که می دانم شما از این که حقیقت کجاست مطلع هستید حال به سراغ شما امدم تا حقیقت را بیابم.
یقین به معنی اخص: یعنی شما فکر می‌کنید که حقیقت شخص خاصی هست که با دیدن آن همه مجهولات شما را پاسخگوست؟
یکی از ان سه نفری که پریشان حال بود گفت:
آری، آری! به راستی که او همه چیز را می داند و هر کذبی را نمایان می سازد.
یقین به معنی اخص: شماها در چیستی حقیقت هم به خطا رفته اید؛ او که شخص خاصی نیست که به دنبالش روید.
فرد پریشان حال: یعنی چه؟ اصلا شما بگو حقیقت چیست؟
یقین به معنی اخص: حقیقت علم به احوال موجودات است از ان جهت که وجود دارند، از ان جهت که خودشان هستند نه نمود چیز دیگری. یا اینکه خودشان از ان جهت که خودشان هستند خودشان هستند و هیچ نیرنگی و هیچ فریبی در خود ندارند و هرچه ببینی جز صدق و حقیقت ندیده ای.
من که دیگر نمی توانستم تحمل کنم گفتم:
چطور می شود به حقیقت رسید؟
یقین به معنی اخص: کاری بس دشوار است اما حال که مشتاق هستید همین مسیری که آمدید به طرف بالا بروید به جایی خواهید رسید که این طرف ما را به آن طرف با زنجیر بهم وصل کرده اند. به آن طرف زنجیر بروید کمی جلوتر از آن کاخی را خواهی دید که تمام پاسخ هایتان در آنجاست.
گفتم: بسیار سپاسگذارم و با خداحافظی از خانواده یقین به معنی اخص راهی مسیر مورد نظر شدیم.
پس از چند روز متوالی به زنجیر مذکور رسیده، زنجیری بسیار بزرگ که گویی این طرف زائده ای به آن طرف هست که اگر پاره شود این طرف به نابودی خواهد رفت.
به هر سختی ای که بود از زنجیر عبور کرده و به آن طرف رسیدیم.
هوا بسیار سرد و ضجر آور بود و تاب تحمل چنین چیزی را نداشته ایم.
هر چه زودتر خودمان را به کاخ مذکور رساندیم.
در عظمت این خانه همینقدر بگویم که آنقدر بزرگ بود که حد و قیدی نداشت.
به نزدیک در خانه که رسیدیم شخصی بسیار نورانی و درخشان که با دیدن او اذیت می شدم در را باز کرد. گویا که منتظر ما بود و ما را به داخل دعوت کرد.
درون خانه نوری بود که می تابید و زیبایی بود که نمایان می شد.
همینطور که ما محو جلوه و عظمت این کاخ و اشخاص درونش بودیم، سکوت همه جا را فرا گرفت و شخص نورانی و پر فروغی شروع به سخن گفتن کرد :
من نامم وجود است و اصالت، علیت، وحدت، شیئیت،تشکیک،بساطت، عینیت و غیر ذلک را که می بینی خانواده ام می باشند.
گفتم: تو که حقیقت را می دانی، بگو ببینم ما سه نفر چه هستیم؟ ایا اصلا ما تحقق داریم یا نه؟ در خوابیم یا بیداریم؟ معدومیم یا موجود؟
وجود: اولا اینکه تنها، حقیقت ما هستیم و هرچیزی که به مانند ماست؛ و اما تو خود ماهیت هستی ، ماهیت به شرط شی و نام معروف دیگرت ماهیت مخلوطه و آن دو نفر کنار تو هم ماهیتند اما یکی ماهیت به شرط لا که نام دیگرش ماهیت مجرده و دیگری ماهیت لا به شرط است و نام دیگر آن ماهیت مطلقه.
حقیقت همین است که می بینی ما حقیقتیم؛ البته نسبت به شما، زیرا که دست بالا دست بسیار است. هستی و تحقق شما به خاطر ماست. شما تنها در سایه من(وجود) و خانواده ام است که تعین می یابید و اینکه هر چیزی را که می بینی جزئیت پیدا کرده و هستی دارد، در سایه اتحادی است که با ما(وجود) بسته است.
من و خانواده من برای اتصاف به موجودیت نیاز به واسطه در عروض ندارند و تحقق ما نیاز به یک وجود دیگری که به ما ضمیمه شود نیست زیرا که خود وجودیم بر خلاف غیر ما(غیر وجود). شماها برای تحقق نیاز به ما دارید که به شما ضمیمه شویم و هر چه دارید از ما دارید و اگر به ما متصف شوید واقعیت پیدا میکنید و لاغیر.
به بیان دیگر آن چیزی که مطابق با واقع است ما و مانند ما می باشد، زیرا که خود عین واقع ایم. البته نسبت به شما وگرنه که دست بالا دست بسیار است.
واقعیت اشیا مصداق بالذات ما می باشند و ما همان هستیم که می بینی و هیچ فریبکاری در میان نیست. باز این را هم بگویم که دست بالا دست بسیار است.
من که از سخنان وجود مات و مبهوت مانده و این همه مدت برای خود وجود مستقل و پر ابهتی را تصور می کردم، با فرو ریختن تمام اعتقادات و اینکه تمام مجهولاتم معلوم شد، بدون خداحافظی و با حالت حیران و درماندگی از کاخ وجود بیرون امده و با ناامیدی به آن طرفی که تعلق داشته برگشتم.
چه بی حد هایی را برای خود تصور می کردم، غافل از آنکه خود عین حد و حدودم...!

شناسنامه نشریه