ایمان و تعقل: گفتگو با حجت الاسلام والمسلمین دکتر سید علی طالقانی

نویسنده : فرزاد شریف زاده(ورودی ۱۳۹۵ فلسفه وکلام اسلامی)
کلمات کلیدی : ایمان، عقل، معرفت
چکیده : در میان سوالات بحث برانگیز حوزه ی فلسفه ی دین و کلام جدید، مسئله ی ایمان و رابطه اش با عقل یکی از مسائلی است که برای الاهیدانان پیامدهای مهمی دارد. ما در باب این مسئله، با دکتر سید علی طالقانی به گفتگو نشستیم. وی مدیر گروه فلسفه و کلام اسلامی مرکز تخصصی آخوند خراسانی (دفتر تبلیغات اسلامی مشهد)، مدرس و پژوهشگر دین و فلسفه ی معاصر، دانش آموخته ی سطح چهار حوزه ی علمیه ی قم و دکتری فلسفه تحلیلی از پژوهشگاه دانش های بنیادی است. او در ابتدا گفت برایش جالب است بداند چه سوالاتی در ذهن و ضمیر جوانان می گذرد و علاقه مند به گفتگوست و از اینکه مجال برای گفتگوی مفصل اندک است اظهار تاسف کرد. پاسخ اجمالی وی به همه ی سوالاتم یک کلمه بود: نمیدانم! نمیدانمی سقراط گونه که حاکی از تواضع معرفتی اش بود. او هرگونه پاسخ به پرسش هایم را صرفا تلقی هایی دانست که نیاز به تامل ژرف و سنجیدن جوانب مختلفش رامی طلبد. پاسخ هایش بسیار محتاطانه است و کلماتی همچون اینگونه فکر می-کنم، به نظر می رسد، گمان می کنم که، شاید، و..
ماهیت ایمان چیست؟ ایمان چه جایگاهی در معرفت شناسی معاصر دارد؟ آیا مبتنی بر عقل است؟ آیا ملازم با یقین است؟ آیا نیازمند بینه است؟
اجمالا امروزه می دانیم که در باب ماهیت معرفت چیز زیادی نمی دانیم؛ با اینکه کار زیادی در این باب شده.فکر می کنم اوضاع در باب ماهیت ایمان خیلی بدتر باشد. من الان سعی می کنمبیشتر تلقی پدیدارشناسانه یخودم را از ایمان ارائه دهم. این تلقی شاید وابسته به چیزهایی است که قبلا درباره اش فکر کرده ام یا حس ام بوده است. ابتدا به نظرم لازم استماهیت ایمان را از متعلَّق ایمان تفکیک کنیم. برداشتمن این است که متعلق ایمان گزاره (proposition)نیست؛ متعلق ایمان یک هویت یا شخص است: من به خداوند ایمان دارم، من به پیامبر اسلام ایمان دارم، من به کسی ایمان دارم، نه اینکه ایمان دارم که:«خدا وجود دارد».شاید این با کاربرد «ایمان» در سنت ما فاصله داشته باشد؛ دقیقا نمی دانم؛ نیازمند بررسی است. گویا در سنت فکری ما (چه سنت رسمی حِکمی و چه سنت رسمی کلامی)،بیشتر تلقی این بوده که متعلق ایمان یک گزاره است؛ من ایمان دارم که:«خدا وجود دارد»؛ ایمان دارم که:«محمدبن عبدالله(ص) پیامبر خداست»، و مانند آن. اما من ایمان رابیشتر این طور به کار می برم که متعلَّق ایمان یک موجود یا یک هویت مفروض است. من به خدا ایمان دارم. اگر این طور نگاه کنیم، در واقع ایمان را یک گرایش گزاره ای (propositional attitude)نگرفته ایم. یعنی مِثل باور نیست؛ بیشتر شبیه ادراک حسی است؛ یعنی مثل وقتی که من گرما را حس می کنم. من حس نمی کنم که:«گرما ... »؛بلکه من خود گرما را حس می کنم. این یک گرایش گزاره ای نیست. من وقتی نور را می بینم، یک گرایش گزاره ای نسبت به نور ندارم.هر چند دیدگاهی در تحلیل ادراک حسی (perception)هست که فکر می کند ادراک حسی از جمله دیدن و لمس-کردنیک گرایش گزاره ای است، ولی به نظر می رسد چنین نیست؛ یا دست کم من مایلم بگویم چنین نیست. در ایمان هم همین گونه است، یعنی من به خداوند ایمان دارم،من به پیامبر ایمان دارم، به او ...
نکته ی دیگر درباره ی متعلق ایمان، که ممکن است بر ماهیت ایمان هم پرتویی بیفکند، این است که گمان می کنم ایمان دست کم به معنای مذهبی کلمه، متعلّق اش امری غیبی است: یؤمنون بالغیب. در نظر من «غیب» در «یؤمنون بالغیب» بیان بخشی از ماهیت ایمان است؛ چیزی که مشهود و عیان است نمی تواند متعلق ایمان باشد. مشهود و عیان متعلق دیدن است، متعلق علم است و مانند آن؛ متعلق ایمان نیست. هر جا ایمانی هست غیبی هست. و جالب اینجاست که در تمام ادیان، ایمان به غیب وجود دارد؛ چه در ادیان ابراهیمی (اسلام، مسیحیت، یهود) و چه در ادیان غیر ابراهیمی (زرتشت، بودیسم، هندوئیسم و ...) ایمان به غیبی وجود دارد و مومنان با غیب ارتباط دارند.
گمان می کنم وقتی در زبان متعارف، کسی به دوست اش می گوید: من به تو ایمان دارم؛ در حالی که دوست-اش را می بیند و موجودی غیبی نیست،باز منظور این است که به توانایی های تو یا قابل اعتمادبودن تو ایمان دارم، و این توانایی ها و قابل اعتمادبودن هم برای من مشهود و عینی نیست؛ غیب است. پس چنین کاربردی بیشتر استعاری است.
این ایمان به غیب و این ارتباط با غیب بعداً منشأ الاهیات شده است. گمان می کنم ایمان مقدم بر الاهیات است، نه اینکه الاهیات مقدم بر ایمان باشد. ابتدا ایمان شکل می گیرد. من و تو به غیبی ایمان داریم؛ و این ایمان به غیببرای ذهن های فلسفی سوال ایجاد می کند. آنها می پرسند:او کیست که شما به آن ایمان دارید؟ چیست؟ وصف اش کن، بگو، توضیح بده. با آغاز این سوالات الاهیات آغاز می شود؛ و به تدریج الاهیات عقلی می شود یا نقلی. بحث های الاهیاتی پایان ناپذیر است؛ و هیچ مؤمنی منتظر الاهیدانان باقی نمانده است تا بحث هایشان پایان پذیرد و بعد مؤمن شود. بحث های الاهیاتی واقعا پایان ناپذیر است! اینها پرسش هایی ابدی اند، یعنی پرسش هایی هستند که هیچ گاه پاسخ نهایی ِ مورد توافق نمی گیرند. الهی دانان می توانند تا زنده اند بحث کنند و بحث کنند، ولی مومنان حیات ایمانی خودشان را دارند.قرار نیست مومنان ایمان شان را روی بازی های ذهنی متألهان سوار کنند. این الهی دانان هستند که به بازی ایمان نیاز دارند. بازی ایمان چه نیازی به بازی الاهیات دارد؟به نظر می رسد ایمان پایه(Base) است و الاهیات روی آن سوار می شود نه بالعکس. ایمان رابطه ای وجودی(existential)است، رابطه ای شخصی است با او، با اویی که غیب است، و این رابطه را فقط مؤمنان می توانند درک کنند؛ فقط حس کردنی است، گفتنی نیست. نمی توان چیزی در موردش گفت. فقط می توان حس اش کرد. چیزی است از جنس عشق! و این حس و تجربه در حیات مومنان (یعنی کسانی که این تجربه را دارند)، اساس و بنیان زندگی است؛ این استخوان زندگی است. این همان چیزی است، بلکه یگانه چیزی است که می تواند ما را از نهیلیسم نجات دهد.برای نجات از پوچ گرایی جز ایمان به غیب چه چیز دیگری وجود دارد؟فیلسوفان سکولار تلاش های نظری بسیاری کرده اند تا جایگزینی برای آن پیدا کنند؛بحث کرده اند، بحث های بی پایان! ولی چه یافته اند؟ هر آنچهیافته اند را باید ابتدا در زندگی خودشان محک بزنند. آن معنا را در زندگی خودشان و نه دیگران محک بزنند. به کسی توصیه نکنند؛ در زندگی خودشان محک بزنند و ببینند واقعا می تواند نقش معنا را بازی کند؟
نمی توان انکار کرد که ایمان به غیب؛ غیب؛ واقعا غیب! یعنی آنچه که ما هرآنچه در موردش بگوییم مِن وراء حجاب است، نهیلیسم را نابود می کند.ایمان به غیب پاسخ پرسش از ارزش زیستن است؛ پوسیدگی های روح را ترمیم می کند؛ درمان خوره هایی است که هدایت گفت در زندگی آدمی هست و روح آدمی را می خورد. این ایمان به غیب است که آدمی را از منجلاب بیرون می کشد. این آن چیزی است که گمشده یجوان تحصیل-کرده و پرانرژی غربیاست در کشوری که همه چیز به ظاهر خوب است.این گمشدهجوابنیاز بنیادینی است که اگر پاسخ صحیح نیابد ممکن است آن جوان را به سمت داعش سوق دهد. این آن چیزی است که پول و رفاه و موقعیت اجتماعی و هیچ چیز دیگر نمی تواند جایگزین اش شود.
حال توجه کنیم که این بازی ایمان،شبیه بازی علم، دست مایه ی کار فلسفی قرار گرفته است. فیلسوفانو متکلمان چه بسیار در موردش حرف زده اند وبحث کرده اند؛ از جمله درباره ی توجیهو معقولیت اش؛ بحث های بی پایان!هر فیلسوفی از موضعی و برپایه ی تمایلا ت اشدر این باب بحث کرده است. کارهای فلسفی من در باب ایمان هم بخشی از همین کارها خواهد بود. خب، مؤمنان چه کنند؟ منتظر به ثمر رسیدن بحث های فیلسوفان باشند؟ منِ فیلسوف چه کنم؟ ایمان خود را در انتظار به ثمرنشستن مباحثات خود بگذارم؟ این منازعات کی به پایان می رسد؟ افق روشنی هست؟
توجه داریم که اساساً فیلسوفان، چه مذهبی چه سکولار، چه مارکسیستچه لیبرال،رویکردهای بنیادین خود را بر استدلال بنا نمی کنند؛ اساساً نمی توان همه چیز را بر پایه ی استدلال بنا کرد. این استدلال ها هستند که خود بر پایه ی مقدماتی مفروض بنا می شوند. فیلسوفان حرفه ای ترین استدلال گرها هستند و همواره تلاش می کنند از توان حرفه ای خود برای دفاع از ایده های خود استفاده کنند؛ ایده هایی که خود الزاماً از استدلال نجوشیده اند، بلکه چه بسا محصول تمایلات آنها باشند. فیلسوفاندر استدلال کردن حرفه ای هستندهمان طور که فوتبالیست های حرفه ای در فوتبال،حرفه ای اند. همه ممکن است فوتبال بازی کنند؛ این یک بازی همگانی است؛ بچه ها از اول بچگی فوتبال بازی می کنند. اما برخی در این راه آموزش می بینند و حرفه ای می شوند. به همین ترتیب می توان گفت بچه ها از بچگیکار فلسفی می کنند؛ سؤالات فلسفی می پرسند، ولی متأسفانه عموماً سرکوب می شوند. با این حال، عده ای کار فلسفی را حرفه ای دنبال می کنند و حرفه ای می شوند، از بهترین ها می شوند؛ به اوج می رسند؛ از بهترین های فلسفه می شوند؛ در حالی که عموم مردم نه. آنهایی که می آیند و اوج می گیرند، این صرفاً مهارت فلسفی شان است که اوج می گیرد. در میان فیلسوفان حرفه ای برخی مؤمن اند و برخی ملحد.فیلسوفان ملحدیچون هیوم و راسل و فیلسوفان مؤمنی چونآلستون و ون اینواگن. از طرفی فیلسوفان درجه یکی داریم که مومن هستند، و از طرف دیگر فیلسوفان درجه یکی داریم که ملحد هستند. هر دو در کار فلسفیدرجه یک هستند. راسل در کار فلسفی قابل احترام است. هیوم قابل احترام است. من نمی توانم در کار فلسفی به هیوم احترام نگذارم. هیوم برای من از آن جهت که فیلسوف برجسته ای استاحترام برانگیز است. برخی کارهای او مرا به شعف می آورد. از کار فلسفی او لذت می برم. اما من خداباورم، مذهبی ام، و مسلمانم؛ مسلمانی که کارش فلسفه است.خب من فیلسوف مسلمان چه بسا از ایده های هیوم هم استفاده کنم. چه بسا از آنها حتی در مقام دفاع از مواضع مذهبی ام استفاده کنم. من این کار را کرده ام. من از راسل در بحث معاد جسمانی استفاده کرده ام. معاد جسمانی به همان معنایی که عامه مومنان می-فهمند: یعنی بازگشت همین بدن مادی. بحث بر سر معاد و بازگشت همین بدن مادّی استو نه بازگشت مماثل اش. من می خواهم نشان دهم که آموزة معاد،دوئالیسم را مفروض نمی گیرد؛و فیزیکالیست هم می تواند معاد جسمانی را بپذیرد. خب من می بینم در راسل ایده هایی هست که در این موضوع قابل استفاده است. راسل امکان فرایندهای علّی فاصله دار(gappy causal process)را پذیرفته است.راسل ملحد است اما من می بینم چه جالب! این ایده به کار توضیح امکان بازگشت معدوم می آید. این را اضافه کنید به اینکه ضامن این همانی ِ درزمانی(diachronic identity) رابطه ی علّی درون ماند (immanent causation) است.حال اگر بتوانیم رابطه ی علّی درون ماندِ فاصله دار را تصویر کنیم توانسته ایم این همانی بر روی فاصله (identity over gap)را تصویر کنیم. و بدین ترتیب توانسته ایم به تصویر امکان ارگانیسمِ فاصله دار کمک کنیم.
در فلسفه تنها استدلالِ معتبر است که حرف نهایی را می زند؛ انگیزه ها مهم نیست. درست است کهتلاش فلسفی من با علایق مذهبی هدایت شده است، ولی این مانع از آن نیست که استدلالی معتبر عرضه کنم. فیلسوفان با یک دیگر داد و ستد فلسفی دارند؛ مومن و ملحد.و از ایده های هم استفاده می کنند ولی حرف نهایی را استدلال معتبر می زند. همانطور که فیزیک دان ها با هم داد و ستد فیزیکی دارند؛آنهاکار علمیمی-کنندبدون آنکه از ایمان هم بپرسند؛ مهم نیست که تو مومنی یا کافر. ولی چه بسا فیزیک دان خداناباوربا باورهای خود شارژ شود و به سمت بررسی هایهمسو با باورهای خداناباورانه رود.
از این گذشته، بسیاری از مسائل و بحث های فلسفی اصلا ارتباطی با ایمان یا دین ندارد،یا دست کم ارتباط تعیین کننده ندارد؛ از جملهدر فلسفه ی منطق، در معرفت شناسیو مانند آن. فیلسوف حرفه ای سعی می کند مواضع فلسفیخود راحتی الامکان با مواضع کمتری گره بزند تا اگر یکی خراب شد، بلافاصله بقیهخراب نشود. سعی می کند موضع فلسفی خود رانسبت به مواضع مختلف در دیگر مسائل، بی طرف و خنثا(Neutral)نگه دارد. این خیلی بد است که من دومینویی از مواضع درست کنم که اگر یکیافتادهمه بیفتند. کسی که این کار را می کند به نظرمی رسددر فلسفه چندان حرفه ای نیست. حرفه ای هاسعی می کنندحتی الامکانپارتیشن-بندی کنند. البته اینچیزهایی که می گویم همه اش می تواند بحث انگیز باشد؛ و من توجه دارم.ممکن است کسی به من حمله کند که اصلا تو نمی توانی پارتیشن بندیکنی. ولی من مایلم از این مو‌ضع دفاع کنم که می توانیم پارتیشن بندی کنیم. درست است که این پارتیشن ها آنقدر صلب نیست که در مقابل هر زلزله ای مقاومت کند، ولی قرار هم نیست که در مقابل هیچ زلزله ای مقاومت نکند. ممکن است تلاطم در یک پارتیشن آن قدر بزرگ باشد که بسیاری از پارتیشن های مجاور را تحت تاثیر قرار دهد. من منکر این نیستم و اگرچنین اتفاقی بیفتد باید تن بدهیم؛ و البته که تن می دهیم! ولی در عین حال قرار نیست که با اندک لرزشی در یک پارتیشن سراسر باورها و مواضع ما به لرزه بیفتد.
پس مؤمنان اهل فلسفه در کار فلسفی با فیلسوفان ملحد همکاری می کنند، از آنها یاد می گیرندو می آموزانند و با آنها کار می کنند. هیوم می خوانند و از او می آموزند، سلبی یا ایجابی؛اما قرار نیست که در توحید، معاد و در سایر دیدگاه های الاهیاتی از جمله در نبوت و امامت هم تابع هیوم باشند. او فیلسوفیاست که ایده هایش در این باب چیز دیگری بوده؛ برای مثال به نظرش معجزهممکن نیست.اما به نظر فیلسوف خداباور ممکن است؛ اجتهاد فلسفی یعنی همین.
کسی که تلقی من را در باب فلسفه دارد و فکر نمی کند فلسفه یک بازی پایان یافته است، فکر می کنم این قدر متوجه هست که ایمان اش را سوار این بازی پایان نایافته نکند. بازی ایمان را سوار بازی فلسفه نمی کند چون فلسفه یک بازی ِ همچنان در جریان است. بلکه اساساً اینها بازی های موازی اند؛ شاید این استعاره مفید باشد. صرفا استعاره به کار می برم و این استعاره ها چندان دقیق نیست. منظورم این نیست که چنان موازی اند که هیچ داد و ستدی با هم ندارند. منظورم از این استعارات توضیح موضعی ست در مقابل موضعی که بازی ایمان را بر بازیفلسفه سوار می کند و گمان می کند فلسفه اساس است و باید باورهای مذهبی روی آن سوار شود. من در حال کنارزدن این دیدگاه هستم. خیر؛ قرار نیست باورهای مذهبی روی باورهای فلسفی سوار شود. شاید این استعاره گویاتر باشد: ایمان و فلسفه خط های مستقلی هستند که ممکن است در جایی یکدیگر را قطع کنند. خط های متقاطع اند؛ نه یک خط. من با این تعبیراستادمان آقای حسن زاده که قرآن و عرفان و برهان یکی ست،چندان موافق نیستم. فکر نمی کنم یکی باشند. در نظر من اینها سه امر مستقل اند، که البته با هم داد و ستد دارند. با استفاده از استعاره ی «بازی»(که تعبیر چندان مناسبی هم نیست)اینها سه بازی مستقل-اند. باید استقلال آنها را به رسمیت بشناسیم؛ هر چند با هم داد و ستد دارند. عرفان و تصوف در بهترین حالت از آبشخور قرآن می نوشد، ولی هرگز همان قرآن نیست. برهان (که البته با شرایط ارسطویی،به نظر می-رسد میوه ممنوعه و یا دست کم نایاب است واز این رو بهتر است به جای آن بگوییم: استدلال (argument))همدر بهترین حالت از آبشخور وحی می نوشد، گوارا باد او را! اما این مستلزم آن نیست که استدلال های فلسفی که «برهان» نامیده می شود ـ و هر لحظه ممکن است نشان داده شود که فاقد شرایط مورد نظر برای برهان است ـهمان قرآن باشد.
چه تضمین مطلقی وجود دارد که فلان استدلال ابن سینا یا صدرا مصداق برهانی ست که علی الادعا ضروری-الصدق است. چنین نگاه هاییدر نظر برخی خودخواهیو نژادپرستی جلوه نمی کند؟ما هم یک گروه هستیم مانند بقیه. داریم کار فلسفی خودمان را می کنیم اما هیچ تضمین مطلقی و نقض ناپذیری برای درستی آن نیست. البته نامطلق بودن و ناتمام بودن همیشگی این تلاش هانافی این نیست که لازم است؛ نافی این نیست کهچه بسا حیات بشری (دست کم حیات فکری بشری) نیازمند این دست فعالیت هاست. خیلی ارزشمند است، خیلی خوباست، خیلی عالی ست، ولی نمی توانیم مطلق اش بکنیم.محدودیت دارد، فکر نکنیم که این فعالیت، یک فعالیت مطلق است. فکر نمی کنم که امروزه هیچ فیلسوف معاصری فکر کند کار فلسفی او مطلق است. این تصویر من از بازی فلسفه و نسبت اش با ایمان و با الاهیاتاست؛اجمالا این تصویر را دارم.
چرا فکر می کنید این تلقیّ که «قرآن، برهان و عرفان یکی است»نادرست است؟ شاید سه زبان باشند برای سه گروه؟
واقعیت این است کهاز نظر من پذیرفتنی نیست کهدرون مایه ی قرآن و فلسفه و تصوف این همان است و زبان وحی زبانی ستبرای عامه ی مردم،زبان فلسفه زبانی ستبرای خواص و زبان عرفان زبانی ست برای اخص الخواص.در نظر منکاملاً روشن است که درون مایه ی این سه این همان نیست. افزون بر این، به گمان من زبان قرآن زبانی ست هم برای عوام، هم برای خواص، هم برای اخص الخواص و هم برای اخص خواص الخواص و هر چیز دیگری که شما دوست دارید بگویید.
محتوای قرآن جان مایه ی نگاه قدسی پیامبر به هستی است و البته درس زندگی است؛ شیوه ای است برای زیستن؛ شیوه ی زیستنیهم برای کسی چون ابن سینا و هم برای کسی چون من مفلوک. این موضوع هم البته در نظر من یکی از مهم ترین وجوه اعجاز شریعت است: شیوه ای که همه می توانیم در آن سهیم باشیم؛ یک شیوه ی خاص برای طبقه ای خاص نیست؛ شیوه ایستبرای عموم. شما افقه الفقهاء باشید یا یک آدم عامی، همین شیوه ی مشترک است که باید با آن زندگی کنید.
تلقی من از دین یک شیوه ی زیستن است. در چشم من پیامبر آمدهاست و گفته: آی مردم! بیایید اینگونه زندگی کنیم. همین!از این روست که فکر می کنم شریعت خیلی مهم است. بعداًالبته همه در حال تلاش بوده اند ببینند پیغمبر گفت چگونه زندگی کنیم؟ولی اصل این بود: پیغمبر آمد در یک جامعه ی به شدت ـ به تعبیری ـ بدوی و پیش پا افتاده؛ و حداقل ها را مدّ نظر قرار داد؛ حداقل ها و نه حداکثرها.به نظر من شاید حکمت اینکه حجاز انتخاب شد نه روم و نه ایران همین باشد. بنا بود این آیین و شیوه ی زیستن را در بدوی-ترین و ابتدایی ترین محیط به نحوی کاملاً حداقلّی ابلاغ کند و مهم تر آنکه در عمل تست کند و بگوید من فقط حرفنمی زنم؛ من یک روشنفکر نیستم که فقط حرف می زنم وخودم هم نمی توانم به آن عمل کنم؛ نه! من نه تنها خودم عمل می کنم که ساده ترین و بدوی ترین انسان ها را می آورم و می گویم ببین این است! این معجزه ی من است. من تست کردم؛ نشان دادم. بعدها این شیوه ی زیستن دل از ابن سینا هم می برد؛یعنی دل از یکی از قدرتمندترین ذهن های بشریدست کم تا زمان خودش! ابن سینا هم سعی می کند آنگونه زندگی کند که پیامبر به آن دعوت کرده است. البته آدم هاهمیشه می لغزند؛ ممکن است خیلی ها بلغزند،ولی دوست دارند اینگونه زندگی کنند.خب یک جاهایی نمی شود آن طور که دوست داریم زندگی کنیم؛ نمی شود! ولی جالب این است که آن شیوه ای که او به ما آموزش داد و ما را به آن دعوت کرد شامل این آموزه هم بود که اگر لغزیدی، ناامید مباش!توبه هم هست و می توانی بازگشت کنی. فراموش کن! هم خودت فراموش کن و همدیگران فراموش کنند. خدا هم فراموش می کند.بله؛ خدا هم فراموش می کند! با همین تعبیر!
چقدر این ادبیات کنش محورِ قرآنی برای من جالب است: نسوا الله فنسیهم؛ خدا را فراموش کردند خدا هم آنها را فراموش کرد. چقدر این الاهیات جذاب و پرقدرت است!امامتأسفانه ما با الاهیاتی شبهارسطوییاین تعابیر را کنار می گذاریم. نمی توانیم بگوییم: خداوند فراموش کرد. بخشقابل توجهی از الاهیات قرانی الاهیات افعال است نه الاهیات صفات. الاهیات افعال یعنی چه؟ یعنی خداوند در کنش است. اما در الاهیات رایجِما حقیقتاً خداوند هیچ کنشی ندارد، یک حقیقت ثابت لم یتغیر است. تازه برای اینکه خداوند را ثابت و لم یتغیر نگه داریم کلّ جهان را هم ثابت کردیم؛ یک جبر و دترمینیسم مطلق به کل عالم پوشاندیمو همه چیز را پیشاپیش تعیین شده دانستیم؛همه چیز!و بر پایه ی این تلقی قرآن را تفسیر کردیم. خب این ها تفسیرهایی است که من هرگز در این مقام قصد ندارم در برابرشان موضع بگیرم؛ صرفاً می خواهم توجه دهم به شیوه ای که محمدبن عبدالله (ص) بدان شیوه سخن می گفت؛ پیامبری که از خاک حجاز بلند شد، از سرزمین کوه و کویر؛ از آن سادگیِ محض برخاست و ندا در داد و گفت بیایید اینگونه زندگی کنیم! فکر می کنم طنین آن صدا هنوز در گوش است و ندایش در گوش بهترین، بااستعدادترین و مرفه ترین جوان امروز هم می پیچد. بله همان سادگی کویر،بدون هیچ زرق و برقی؛با سادگی تمام. همان صمیمیت است کهصدایش هنوز شنیده می-شود که بیایید اینگونه باشیم. این پژواکش به نظرم هیچ وقت آرام نمی گیرد و من شیفته ی این پژواکم! نمی-توانم نباشم؛ و فکر نمی کنم کسی بتواند ما را منع کند که شیفته ی این پژواک نباشیم؛ شیفته ی محمد (ص) نباشیم. من به محمد ایمان دارمچنان ایمانی که اگر هیچ دلیل فلسفی نداشته باشم که خدا وجود دارد و فقط محمد به من بگوید که خدا وجود دارد، من باور دارم که خدا وجود دارد.

آیا می پذیرید که یک ایمان گرا هستید؟
بستگی دارد به معنای «ایمان گرا». اگر شعار ایمان گرایی سخن معروف ترتولیان باشد که: «اورشلیم را به آتن چه کار؟!» نه! فکر نمی کنم ایمان گرا باشم. من فکر نمی کنم اورشلیم و آتن دشمن هم باشند؛ فکر می کنم می توانند یار هم باشند و چه بسا برادر هم. اما اگر کسی مایل باشد اورشلیم را مستعمره ی آتن کند، من هرگز و به هیچ وجه موافق نیستم. اورشلیم مستقل است؛ مستعمره نیست.
به بیان فلسفی تر باید ببینیم دقیقاً مرادمان از «ایمان گرایی» چیست؟ اگر ایمان گرایی،انکار قرینه گرایی (evidentialism) باشد، بله؛ من ایمان گرا هستم؛ اما اگر ایمان گرایی،انکارِبه تعبیر من «صدق رسان-گرایی»(truth-conducivism)باشد، مطمئناً من ایمان گرا نیستم. من برخلاف خیلی ها ایمان گرایی (fideism)را در مقابل قرینه گرایی قرار نمی دهم،بلکه در مقابلصدق رسان گرایی(truth-conducivism)می گذارم: ایمان گرا کسی ست که صدق باور مذهبی برای او هیچ اهمیتی ندارد؛ نه اینکه صدق برایش مهم است، اما تنها راه احراز صدق را قرینه (evidence)یا استدلال (reason)نمی داند. کرکه-گور و یتگنشتاین و ویلیام جیمز هر سه ایمان گرا هستند؛ چون از نظر آنها در ایمان، صدق باور مذهبی یعنی مطابقت آن با واقع،هیچ اهمیتی ندارد. کرکه گور که از این هم فراتر می رود و استدلال را دشمن ایمان تلقی می کند؛ روشن است که من به هیچ وچه چنین دیدگاهی ندارم. برای من صدق اهمیت دارد؛ ولی نکته این است که فکر می کنم تنها راه احراز صدق قرینه و استدلال نیست. با این تعبیر جلال الدین بلخی هم دلم که: پای استدلالیان چوبین بود.
پلنتینگا هم دغدغه ی صدق دارد؛ و موضع اش با موضع کرکه گور و ویتگنشتاین و جیمز از اساس متفاوت است. حرف پلنتینگا این نیست که این باورها صادق نیست یا اساسا اهمیتی ندارد که صادق باشد یا اینکه اساساً اهمیتی ندارد که موجّه و معقول باشد. حرف پلنتینگا این است که معقولیت باور به وجود خداوند مأخوذ یا نشأت گرفته(derived)از معقولیت دلایل نیست؛ معقولیتی پایه است؛ نه اینکه بی اساس و مبنا (groundless) است.
بحث بر سر این است که انحصار باورهای پایه در آن چه که غیرمذهبی ها می گویند یا حتی برخی از مذهبیون می گویند به چه دلیل است؟ چرا منحصر در اینهاست؟ چرا باورهای پایه تنهاباورهای مبتنی بر ادراک حسی، یا حافظه یا درون نگریو مانند اینهاست؟ چرا مثلا باور به وجود خدا خودش نمی تواند یک باور پایه باشد؟ بحث این است.خب آیا صدق باور پایه اهمیت ندارد؟ معلوم است که دارد. آیا نامعقول است؟ روشن است که نیست. ادعا این است که باورهای پایه معقول اند؛ ولی توجیه یا معقولیت شان را از جای دیگرینمی گیرند؛و توجیه هم راهی ست به صدق. یک نکته ی مهم این است که چنانکه پلنتینگا تصریح کرده است پایه بودن باور به وجود خداوند مستلزم نقض ناپذیری آن نیست؛ مستلزم این نیست که هر استدلال مخالفی را بی درنگ ردّ کنیم؛ مستلزم این نیست که اساساً هیچ استدلالی مربوط نباشد. پس دیدگاه پلنتینگادیدگاهی ست متفاوت و از جنسی دیگر نسبت به دیدگاه این سه نفر: کرکه گور و ویتگنشتاین و جیمز.

چرا ایمان شما اسلامی ست؛ مثلاً مسیحی نیست؟ اگر به تعبیر کرکه گوری ایمان را یک جهش بدانیم، آنگاه چرا شما جهش زده اید در ایمان اسلامی؟
از دلایل اش می پرسید یا از عوامل اش؟ اگر از دلایل اش می پرسید واینکه چطور آن را معقول می شمارم، درازدامن است و مجال طرح اش در اینجا نیست. من البته استدلال هایی دارمکه درجای دیگر مطرح کرده ام؛ در برخی از درس ها.تقریبا مبسوط هم بوده؛ خیلی هم مجمل نبوده. در جای خودش شواهدی آورده ام بر درستی این ایمان. اما اگر از عوامل اش می پرسید شاید خودم هم چندان اشرافی بر آن نداشته باشم. همین-قدر می دانم که چیزی ستاز جنس عشق.هل الدین الا الحبّ؟ شما نمی توانید به کسی که عاشق شده بگویید چرا عاشق این شدی و عاشق دیگری نشدی؟!به نظر می رسد حرف بی معنایی ست.مگر انتخاب یک کالاست که بپرسیم چرا این، و دیگری نه؟خُب این دل از من می برد و آن دیگری نمی برد؛ اشکالی دارد؟

شناسنامه نشریه