فیلم و فلسفه: سریال جهان غرب در بوته نقد

نویسنده : الیسا مهدی زاده لطف آبادی(ورودی ۱۳۹۴ فلسفه وکلام اسلامی گرایش کلام اسلامی)
کلمات کلیدی : فلسفه، فیلم، جهان غرب
چکیده : آیا تفسیر فلسفی فیلم ها و سریال ها و گسترش آن کمکی به آگاهی مخاطبان خواهد داشت؟ و یا فلسفه را کاربردی تر به متن جامعه و در میان عامه مردم نیزخواهد برد؟
تماشای سریال هایی نظیر جهان غرب چه تاثیر و تأثراتی بر مخاطبان خواهد داشت؟
آیا در تماشای سریال جهان غرب نگاه فلسفی خود را بیدار نگه داشته ایم؟
پاسخ به این سؤال ها در خلال متن آشکار می شود و یا برداشت و قضاوت شخصی خواننده را می طلبد.
سریال های خانگی، به خصوص از نوع غربی، قریب به اتفاق دارای فیلم نامه ای قدرتمند و برنامه ریزی شده و هدف دار هستندکه عمدتا جنبه تجاری خود را حفظ نموده و گزینه های شهوت و خشونت و جلوه های تخیلی و توهم زا و ... و هر آنچه که مخاطب بیشتری جذب نماید را در پیرنگ قصه های خود و با استفاده از پیشرفته ترین ابزار و تکنیک های سینمایی به نمایش می گذارند. معمولا اینگونه سریال ها در قسمتها و فصول طولانی و متعدد ساخته می شوند تا علاوه بر هزینه، فکر و وقت مخاطب را نیز درگیر نمایند. در واقع این سریال ها هستند که مخاطب خود را انتخاب کرده و به دنبال خویش می کشانند. پس در نهایت این مخاطب هوشمند و متفکر است که می تواند در دام فیلم ها و سریال های سخیف گرفتار نشود. اما سریال جهان غرب که از آذرماه سال گذشته وارد شبکه تلویزیونهای خانگی جهان شد، تفاوت عمده ای با سریال های بی محتوا دارد و مهم ترین آن، این است که مخاطب خاص را نیز به دنبال خود می کشاند و حتی می توان گفت شاید اصلا هدفگذاری اصلی آن فقط مخاطب خاص بوده است! این سریال – فقط ده قسمت دارد، ابتدا حس شهوت پرستی و خشونت طلبی و بروز افسار گسیخته ی امیال حیوانی درانسان را پیش چشم او قرار می دهد و در واقع انسان را با وقاحت نفس خویش روبرو می سازد. پس هدف سریال چیزی غیر از نمایش جاذبه های سطحی است. قصه پارکی تفریحی را نشان می دهد که به سبک دوران غرب وحشی طراحی شده است در این پارک میزبانها ربات های هوشمند انسان نما هستند که برای تأمین و برآورده کردن انواع هوسهای میهمانان خود طراحی شده اند. اولین کلمه ای که با شروع سریال شنیده می شود، جمله ای است که توسط صدایی ناشناس به دختری که خوابیده است گفته می شود: «بیدار شو». این جمله برای مخاطب خاص نمی تواند یک جمله دستوری ساده باشد؛ بلکه این حس را به وی القاء می نماید که قضیه به نوعی به بیداری درونی و خود آگاهی مربوط می شود و خط داستانی و درگیری های ذهنی شخصیت اصلی قصه یعنی «دلورس» و همچنین مخاطب فیلم درست از همین لحظه آغاز می گردد و فیلم بیننده را در طول تماشای سریال نسبت به کدهایی که در این باب ارائه می کند حساس می کند؛ کدهایی که موضوع خودآگاهی ربات های هوشمند را در ذهن انسان به چالش می کشد. آیا رباتها در این سطح بالای هوشمندی واقعا به خود آگاهی خواهند رسید؟
در خلال داستان یکی از میهمانان با قرار گرفتن در معرض آزادی بی قید و شرط پارک، اخلاقیاتی را که سالها با آن زندگی می کرده است را زیر پا گذاشته و به ادعای خودش به خود واقعی اش باز می گردد! این جمله که «حضور در پارک موجب می شود که میهمانان خودشان باشند» چند بار در خلال سریال توسط شخصیت های مختلف تکرار می گردد. این «بازگشت به خودِ خویش» که امروزه نقل مجلس برخی روشنفکران و روانشناسان شده است، به مذاق مخاطب خوش آمده و اینگونه آزادی ها را شرط رسیدن به آن تلقی می نماید که بیننده آگاه باید متوجه اینگونه تلقین های خطرناک در خلال فیلم ها باشد.
دلورس در روند قصه چه حضوری و یا غیر حضوری ملاقاتهای پنهانی با یکی از کنترل کنندگان خود دارد که مدام خط سیری را به وی گوشزد نموده و او را وادار به یاد آوری خاطرات گذشته اش کرده و نوعی سرگشتگی در ربات ایجاد می نماید و او را در زمان و مکان سیر می دهد. این ایجاد تزاحم اطلاعات در ربات نیز عمدی و با هدف خاص خالق رباتها صورت می گیرد و موجب رفتارهایی در ربات می شود که مخاطب احساس می نماید که ربات در معرض خود آگاهی قرار گرفته است و این شک تا انتهای سریال پیوسته با او باقی می ماند. همسو شدن برخی رباتهای دیگر برای اینکه به موضوع آگاهی در رباتها و قیام آنها بر علیه انسان، آن هم به طور خودآگاه و خودجوش، با التهاب بیشتری پرداخته شود، نیز مخاطب را بر این شک خود باقی می گذارد. مانند رباتی که تحریک عشق او به فرزندش موجب جری شدنش میشود. اما آیا طراحی نرم افزارهای پیشرفته و ترشح هورمون های شبیه سازی شده، می تواند یک هوش مصنوعی ساخته شده از سیلیکونرا واقعا مبدل به موجودی با بروز محبت های واقعی انسانی نماید؟ پاسخ به این سؤالات در جهان واقعی فقط با گذر زمان و پیشرفت علم امکان پذیر خواهد بود.
دلورس در خلال این گریزهای به گذشته و جستجوی به اصطلاح رمز هزارتو، خالق اصلی خود را ملاقات می کند و مخاطب متوجه می شود که خالق اصلی پارک دو نفر بوده اند که حدود سی سال قبل از این پروژه را آغاز کرده اند و پارک و ربات ها را مشترکا طراحی نموده و دلورس را به عنوان اولین ربات ساخته اند. یکی از آنها سالها قبل متوجه می شود که خلق این ربات ها کار خطرناکی بوده و چیزی به نام خودآگاهی در رباتها بروز نخواهد کرد و در زیر فشار این افکار، برنامه ریزی می شود که دلورس وی را به قتل برساند. در اینجا وجود دو تا خالق را شاهدیم که یکی نماد خالق خوب و دیگری خالق بد است که این ممکن است ادیان دو خدایی اهریمن و اهورامزدا را برای برخی مخاطبان تداعی نماید .
نکته قابل ذکر دیگر این است که چنانچه ذهنی باور کند که ما نیز همان «مخ در خمره» هستیم، یا اینکه طبق «نظریه مثل افلاطون» حقیقت واقعی ما جای دیگری است و ما به منزله سایه های آن حقایق هستیم؛ و مشاهده نماید که ربات ها پس از به اصطلاح کشته شدن مجدد زنده شده و به پارک بازگردانده می شوند، ممکن است عقیده «تناسخ» نیز ذهن او را درگیر نماید. البته با این تفاوت که در تناسخ قصه زندگی دیگر تکراری نخواهد بود. این نیز می تواند جزء القائات خطرناک برای برخی اذهان باشد.
در آخر داستان متوجه می شویم که خالق ربات ها طی یک برنامه ریزی از پیش تعیین شده در روند کار برخی رباتها اختلال ایجاد کرده تا به بهانه خرابی غیر قابل برگشت، آنها را از رده خارج نماید و آنها را در فضایی خاص مانند لشکری خاموش جمع آوری کند. او در انتهای فیلم این لشکر خاموش را بر علیه انسانها بیدار نموده و حتی نابودی خودش توسط دلورس را برنامه ریزی نموده است که ادامه قصه به فصل بعدی موکول میشود.
پس به واقع آنچه از این سریال برداشت میشود، عملا چیزی به نام خود آگاهی در ربات هوشمند به وجود نمی آید و تمامی رفتارها و کنش ها و واکنش ها باید از قبل برنامه ریزی شده باشد. با توجه به این که نشان داده شد که ساخت و هدایت رباتها به وسیله ربات دیگر نیز قابل اجراست - که این در حد مبتدی تر در دنیای امروز نیز وجود دارد - اگر این هدایت و تولید در ابعاد پیشرفته و گسترده توسط خود ربات صورت پذیرد، پس دیگر نیازی به حضور انسان نخواهد بود به خصوص اینکه چنانچه برنامه ارتقاء ربات و برنامه های دیگر نیز برای آن تعریف شده باشد، آیا رباتها نمیتوانند در آینده ای نه چندان دور عامل نابودی بشر گردند؟ آیا چنانچه برنامه احساسات نیز به تفصیل برای هوش مصنوعی طراحی گردد، آنها به خودآگاهی نخواهند رسید؟
انتظار می رود مخاطب متفکر پس از نگاه دقیق به مضمون اینگونه سریال ها و فیلم های مشابه به راحتی تحت تأثیر برخی عقاید طراحی شده و تأثیر گذار نهفته در داستان قرار نگرفته و بلکه آگاهی های خود را به دیگران نیز انتقال دهد. اما این را نیز نمی توان نادیده گرفت که نقطه قوت و قابل تأمل سریال جهان غرب توجه زیرکانه به پیامدهای پیشرفت افسار گسیخته ی هوش مصنوعی و تأثیر آن بر زندگی انسان است که به خوبی در متن این سریال خودنمایی می کند و کشش لازم برای دنبال کردن آن را ایجاد نموده و لزوم ادامه آن را نیز از این منظر اثبات می نماید.

شناسنامه نشریه