ریشه روشنفکری کجاست؟

چکیده : روشنفکری یکی از مهمترین جریانات فکری ای است که در دوره ی معاصر ایران به راه افتاده است. البته چیزی که این روزها بیشتر می شنویم روشنفکری دینی است.روشنفکر کسی است که در امور با نظر باز و متجددانه بنگرد(چیزی که به طور مطلق نکوهیده نیست). به هرحال روشنفکری پذیرش نوعی عقلانیت است و این عقلانیت می تواند هویتی دینی یا غیر دینی داشته باشد. اما روشنفکری پدیده ای غربی و زاییده تحولات جدید فکری و فلسفی مغرب زمین است. به طور دقیق تر جنبش عقلی ادبی رنسانس از میانه سده پانزدهم میلادی آغاز گردید.
اصلاح دینی(رفرماسیون) در میانه سده شانزدهم به اوج خود رسید و در سده هفدهم فلسفه دکارت پیروزمندانه تصویر تمامی جهان را تغییر داد و زمینه ای برای پیدایش روشنفکری در سده هجدهم فراهم گردید و دوره تفوق و حاکمیت فلسفه و تعقل آشکار شد. اما مشخصه اصلی این فلسفه نوعی اومانیسم بود که بنای خود را بر روی شکاکیت-در همه چیز، از مسایل این جهانی تا مسایل وحیانی، از موسیقی تاخلاق، از قانون طبیعی تا قانون دلبخواهی ملتها و ..
روشنفکری یکی از مهمترین جریانات فکری ای است که در دوره ی معاصر ایران به راه افتاده است. البته چیزی که این روزها بیشتر می شنویم روشنفکری دینی است. اگر بخواهیم در مورد روشنفکری دینی و انواع و خوب و بد آن صحبت کنیم، بحث جالبی خواهد شد. اما روشنفکری و انواع گوناگون آن به هرصورت، ریشه ی تاریخی و مبانی واحدی دارد. پس بهتر است قبل از هر بحثی به ریشه ی روشنفکری بپردازیم.
روشنفکر کسی است که در امور با نظر باز و متجددانه بنگرد(چیزی که به طور مطلق نکوهیده نیست). به هرحال روشنفکری پذیرش نوعی عقلانیت است و این عقلانیت می تواند هویتی دینی یا غیر دینی داشته باشد. اما روشنفکری پدیده ای غربی و زاییده تحولات جدید فکری و فلسفی مغرب زمین است. البته دوره های فلسفی مغرب زمین را می توان به 6 دوره تقسم کرد: دوره یونان باستان، دوره شکاکیت آدمی، دوره هلنیزم، دوره قرون وسطی، دوره رنسانس و دوره معاصر که تحولات اساسی از رنسانس به بعد ایجاد شده است.ا به طور دقیق تر جنبش عقلی ادبی رنسانس از میانه سده پانزدهم میلادی آغاز گردید.
اصلاح دینی(رفرماسیون) در میانه سده شانزدهم به اوج خود رسید و در سده هفدهم فلسفه دکارت پیروزمندانه تصویر تمامی جهان را تغییر داد و زمینه ای برای پیدایش روشنفکری در سده هجدهم فراهم گردید و دوره تفوق و حاکمیت فلسفه و تعقل آشکار شد. اما مشخصه اصلی این فلسفه نوعی اومانیسم بود که بنای خود را بر روی شکاکیت-در همه چیز، از مسایل این جهانی تا مسایل وحیانی، از موسیقی تاخلاق، از قانون طبیعی تا قانون دلبخواهی ملتها و ...- استوار کرد. درواقع روشنفکری ایده آل، خود را بنابرالگوی علوم طبیعی یا فیزیک زمان معاصر خود می آفریند و به قواعد استدلالی نیوتون استدلال می کند. روش نیوتون روشی تحلیلی است که با اصول موضوعه مشخصی آغاز نمی کند تا به جزییات برسد. بلکه دقیقا برعکس، با مشاهده یکسری جزئیات، اصول را پیدا می کند! اما این روش تحلیل، کار خود را فقط با امور واقعی و متقن که بر مشاهده استوارند، آغاز می کند. ضعف بزرگی که این روش دارد و قابل پیش بینی هم بود، همین است که اصول ارائه شده، احتمال دارد در زمان های بعد دیگر اصل خوانده نشود. اما به هر حال فلسفه روشنفکری غرب، این روش را به عنوان مبنای خود پذیرفته و متأسفانه شروع به تعمیم آن به همه ی زمینه ها از جمله زمینه های فرهنگی و اجتماعی می کند. تا همین جا و با کمی کنکاش بیشتر معلوم می شود که دو اصل اساسی در این فلسفه وجود دارد: اول اینکه طبیعت فقط به مانند یک مکانیسم جبری نگریسته می شود یعنی صرفا مجموعه ای از نیروهای برهم کنش طبیعی است. دراین صورت باید همه ی مسایل حل نشده با تبیین و توصیفِ علمی هموار شود. اما نه با به میان آمدن یک امدادگر غیبی، بلکه با جستجوی بیشتر تبیین های طبیعی. دوم، تکیه بیش از حد به قوانین طبیعی باعث شد تا آن اعتقاد عمیق قلبی که به خدا وجود داشت کم‌کم و به تدریج کمرنگ تر شود. البته اشکال اصلی آنجا بود که اساس اعتقاد به خدا بر مبنای مشاهدات طبیعی و مثلا برهان نظم شکل گرفته بود. همین رویه باعث شد در نهایت افرادی مثل هولباخ پیدا شوند و صراحتا بگویند که «ای طبیعت، ای فرمانروای همه هستی و شما ای فضیلت و عقل و حقیقت که گرامی ترین پروردگان دامان اویید، تا ابد خدایان ما باشید.» و این گونه باعث شد تا در بین روشنفکران و در فلسفه روشنفکری وجود خدا به صورت فرضیه ای قابل بحث باشد که البته بعضی ها فقط به عنوان فرض معقول از آن دفاع می کردند.

شناسنامه نشریه