من از فارغ التحصیلی می ترسم!!!

چکیده : سکوت آرامش بخشی کلاس را فرا گرفته است. استاد، هر چند لحظه یکبار نگاهی به من میاندازد و من هم به نشانهی تأیید حرفهایش، سرم را تکان میدهم، و او گمان میکند که چه بسیار در علم و فضل غرق شدهام. امّا من... در فکر آن هستم که چارهای بیندیشم به حال آیندهی مجهولِ بعد از فارغ التحصیلیام. به فکر آن که مبادا بیکار بمانم، مبادا جیبهای خالیام مکانی شود برای زندگی مسالمتآمیز پشهها و عنکبوتها! برای فرار از بیکاریِ قریبالوقوع به همه چیز فکر میکنم؛ به جان مرغ تا شیر آدمیزاد! ببخشید...!!! شیر مرغ تا جان آدمیزاد...
بعد از ظهر یک روز پائیزی است و من در کلاس درس نشستهام، و زل زدهام به تختهی سفیدی که استاد تند و تند روی آن را سیاه میکند. سکوت آرامش بخشی کلاس را فرا گرفته است. استاد، هر چند لحظه یکبار نگاهی به من میاندازد و من هم به نشانهی تأیید حرفهایش، سرم را تکان میدهم، و او گمان میکند که چه بسیار در علم و فضل غرق شدهام. امّا من... در فکر آن هستم که چارهای بیندیشم به حال آیندهی مجهولِ بعد از فارغ التحصیلیام. به فکر آن که مبادا بیکار بمانم، مبادا جیبهای خالیام مکانی شود برای زندگی مسالمتآمیز پشهها و عنکبوتها! برای فرار از بیکاریِ قریبالوقوع به همه چیز فکر میکنم؛ به جان مرغ تا شیر آدمیزاد! ببخشید...!!! شیر مرغ تا جان آدمیزاد...
چشم هایم را می بندم و خود را در دفتر یک شرکت بزرگ میبینم؛ برای استخدام. یک صف طولانی مقابل یک درب قهوهای رنگ که مرا به یاد صف های طولانی «شُله» میاندازد. خانم منشی که فقط یک سوم از موهای سرش را با شال پوشانده، با هزار ادا اطوار، افراد را به داخل اتاق فرا میخواند. نوبت به من میرسد و داخل اتاق میشوم. بسیار تحویلم میگیرند(!) حتّی اجازه میدهند که بر روی صندلی بنشینم و صحبت کنم. آن سوی میز یک آقای کچل با لهجهی شیرین مشهدی و یک خانم که... صد رحمت به خانم منشی!...
حسابی سین جینم میکنند، انگاری قرار است برای سازمان سی.آی.اِی جاسوس استخدام کنند. کم مانده شماره سیلندر موتور ماشین عمویم را هم بپرسند. خلاصه حسابی سؤالپیچ می کنند. در آخر مصاحبه، مرد کچل با لهجهی مشهدی، می پرسد: «حالا چِقَدر حوقوق مِخن؟» از آنجا که بسیار محجوب به حیا و کم توقع هستم(؟!) میگویم: «دو میلیون کافیست... البته هر چه کرم شماست.» مرد که قطرات عرق روی سرش، کلهی کچلش را تبدیل به لامپ 100 کرده، شروع به خندیدن می کند و میگوید: «تُرش نکنی عمو جان!؟» و من با لبخندی تلخ اتاق را ترک میکنم. در هنگام خروج از شرکت، زیر لب زمزمه می کنم: نه... اینطوری نمیشود. الحمدلـله حالا که اوضاع اقتصادیمان گل و بلبل است(!) بهتر است دفتر و دستکی راه بیندازم، البته بدون هیچ چشم داشتی به میز ریاست و فقط و فقط در راه خدمت به بشریت...
از آنجا که انسانی اجتماعی هستم و به کار تیمی بسیار اعتقاد دارم، چند نفر از دوستان نخبهام را که هر کدامشان فقط سه ترم ناقابل مشروط شدهاند برای مشورت گرد هم میآورم.
یکی میگوید شرکت فلان راه بیندازیم. دیگری حرف از هزینههای ثابت، جاری، مالیات و عوارض میزند. یکی دیگر که ایکیوسان هم زیاد نگاه میکند حرفهای گنده گنده بلغور می کند و از ورشکستگی حرف میزند؛ ومن با شنیدن این عبارات تنم به لرزه می افتد و قید میز ریاست... منظور همان میز خدمت به بشریت را می زنم.
دوباره به خانه اول بازگشتم... پس چه باید کرد؟!
دو راه پیش و رو دارم. اول اینکه بروم و بمیرم. دوم اینکه یا معتاد بشوم، یا خواننده!!!
در نهایت تصمیم میگیرم به قشر زحمت کش معتادان بپیوندم- اعتیاد که جرم نیست یک نوع بیماری است- اما از آنجا که هزینه لازم برای تهیهی مواد مخدر را ندارم از این کار منصرف میشوم. از شدّت بیکاری به این نتیجه میرسم که بهترین گزینه این است که به آتش نشانی زنگ بزنم و حال و احوالی بپرسم! بدون فوت وقت گوشی تلفن را برمیدارم و 125 را شمارهگیری میکنم. صدایی میگوید: «اعتبار کافی نیست. لطفاً سیم کارت خود را شارژ نمایید و یا با شماره گیری# شماره مورد نظر*704* از پاسخ دهنده درخواست کنید تا هزینه تماس را به عهده بگیرد.» همچنان که گوشی در دستم است شماره « # 125*704* « را شماره گیری می کنم...
ناگهان صدای خنده جمعی بلند میشود، انگاری کسی صدایم میکند. چشمانم را که باز میکنم استاد را میبینم که با چهرهای غضب آلود در کنارم ایستاده و با صدایی دو رگه میگوید: «کلاس که جای خواب نیست!» و من از هیبت استاد حسابی خجالت میکشم و فقط به او خیره میشوم، و دوباره خجالت میکشم...
بدین ترتیب پرنده رویاهایم را در قفس ذهنم زندانی میکنم تا شاید در کلاسی دیگر رهایش کنم. اما خدا را شکر که همهاش خیالات بود و من هنوز یک دانشجو هستم، دانشجو!!!؟؟

شناسنامه نشریه