((حکیم فردوسی پاسدار هویت و اصالت ایرانی))

نویسنده : ناصر قربانی سپهر
چکیده : از شاهنامه ی حکیم فردوسی چنین می پنداریم که با اولین حمله ی تازیان اعراب به سرزمین ایران یزدگرد سوم پادشاه ایران به وحشت افتادند و برای نجات تاج و تخت خویش تیسفون پایتخت چند صد ساله ی ساسانیان را در عراق کنونی رها کردند و به سمت خراسان عقب نشستند که این عقب نشینی موجب تضعیف روحیه ی فرماندهان و سربازان ایرانی گردید رستم فرخزاد بر آن شد تا یزدگرد سوم را از رفتن به سوی خراسان باز دارد تا بلکه روحیه ی سربازان ایرانی تقویت یابد اما یزدگرد سوم در پاسخ به فرخزاد گفت:هم اکنون من روانه ی خراسان می شوم و پس از آنکه از هجوم تازیان کاسته شد با ماهوی سوری فرمانده خراسان به تیسفون باز خواهم گشت و بی گزند بر تخت شهریاری باز خواهم نشست.


از شاهنامه ی حکیم فردوسی چنین می پنداریم که با اولین حمله ی تازیان اعراب به سرزمین ایران یزدگرد سوم پادشاه ایران به وحشت افتادند و برای نجات تاج و تخت خویش تیسفون پایتخت چند صد ساله ی ساسانیان را در عراق کنونی رها کردند و به سمت خراسان عقب نشستند که این عقب نشینی موجب تضعیف روحیه ی فرماندهان و سربازان ایرانی گردید رستم فرخزاد بر آن شد تا یزدگرد سوم را از رفتن به سوی خراسان باز دارد تا بلکه روحیه ی سربازان ایرانی تقویت یابد اما یزدگرد سوم در پاسخ به فرخزاد گفت:هم اکنون من روانه ی خراسان می شوم و پس از آنکه از هجوم تازیان کاسته شد با ماهوی سوری فرمانده خراسان به تیسفون باز خواهم گشت و بی گزند بر تخت شهریاری باز خواهم نشست.
همان به که سوی خراسان شویم ز پیکار دشمن تن آسان شویم
فرخزاد بر هم بزد هر دو دست چنین گفت کای شاه یزدان پرست
همی نام جاوید باید نه کام بینداز کام و برافراز نام
ز بغداد راه خراسان گرفت همه رنجها بر تن آسان گرفت
خروشی برآمد ز لشکر بزار ز تیمار و از رفتن شهریار
مگر باز بینیم شما را یکی شود نیروی تازیان اندکی

اما گفته ی یزدگرد راست نیامد و سرنوشت به گونه ای دیگر رقم خورد زیرا پیش از رسیدن یزدگرد به خراسان ماهوی سوری فرمانده ی آن سامان بدخویی پیشه نمود و هوس تاج و تخت بر دلش افتاد و حیله بر آن کرد تا شهریار را از میان بردارد و خود نیز بر جای او نیز بنشیند پس یزدگرد سوم از حیله ی اهریمنی ماهوی سوری آگاه گشت و به آسیابانی پناهنده گردید و در آنجا به دستور ماهور سوری به دست همان آسیابان کشته شد و از سوی دیگر هم لشگر ایرانیان به فرماندهی رستم فرخزاد در برابر حمله ی اعراب عزیمت یافتند و اعراب تازی به بهانه ی اسلام گشایی طمع بر کشور گشایی نمودند...

شهنشاه از آن خود نه آگاه بود که ماهوی سوریش بدخواه بود
یکی موبدی بود زاروی نام بجان از خرد بر نهاده لگام
به ماهوی گفت ای بداندیش مرد چرا دیو چشم تو را خیره کرد
تو گر بنده ای خون شاهان مریز که نفرین بود بر تو تا رستخیز
به شد آسیابان دو دیده پر آب به زردی دو رخساره چون آفتاب
یکی دشنه زد بر تهیگاه شاه رها شد بزخم اندر از شاه آه
اگر یزدگرد به پند و اندرز رستم فرخزاد گوش فرا میداد و تیسفون پایتخت چند صد ساله را ترک نمی کرد هرگز به دست آسیابانی کشته نمی شد و لشگر ایران از اعراب تازی هزیمت نمی یافت و درفش کاویانی و گنج خسروانی توسط اعراب به یغما نمی رفت.
ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را رسیده است جایی به کار
که تاج کیانی کند آرزو تفو بر تو چرخ گردون تفو
حکیم فردوسی با جهان بینی شگرفی که داشتند تهاجم اعراب تازی را با شیوه ی جامعه شناسانه مورد بررسی دقیق قرار دادند و پیامدهای ناگوار پس از تسلط اعراب بر سرزمین ایران را نکته به نکته با ظرافتی خاص به نظم درآورده اند.
چو با تخت منبر برابر شود همه نام بوبکر و عمر شود
تبه گردد این رنجهای دراز شود ناسزا شاه گردن فراز
رباید همی این از آن آن ازین ز نفرین ندانند باز آفرین
بداندیش گردد پسر بر پدر پدر همچنین بر پسر چاره گر
شود بنده ی بی هنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید به کار
بگیتی کسی را نماند وفا روان و زبانها شود پر جفا
ز ایران و از ترک وز تازیان نژادی پدید آید اندر میان
نه دهقان نه ترک و نه تازی بود سخنها بکردار بازی بود
همه گنجها زیر دامن نهند بمیرند و کوشش به دشمن دهند
پدر با پسر کین سیم آورد خورش کشک و پوشش گلیم آورد
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
کنون زین سپس دور عمر بود چو دین آورد تخت منبر بود
با سقوط ساسانیان عربهای تازی کاملا بر سرزمین ایران تسلط یافتند و باز هم با شعار(اسلام دین نجات بخش انسانها)با نام اسلام به کشور گشایی پرداختند و در سمت شرق ایران تا ماورالنهر آن سوی سیحون و جیحون پیشروی کردند و چندین خانواده ی ترک نژاد افراسیابی را به خدمت خویش درآوردند که پس از سه قرن به علت گستردگی قلمروی اسلام،خلفای بنی عباس تصمیم گرفتند تا از میان اقوام ترک افراسیابی جهت اداره ی کشور ایران بهره گیرند که در میان آن اقوام ترک بعدها سلسله های سلجوقیان و غزنویان و خوارزمیان یکی پس از دیگری زائیده شدند و به سر سپردگی خلفای بغداد کمر همت گماشتند و با سلسله مراتب به دستور خلفای بنی عباس به سلطنت ایران رسیدند و با مالیاتهای سنگین که از مردم ایران به زور سر نیزه می گرفتند برای خلفای بغداد ارسال می نمودند تا آنها در قصرهای هزارو یک شب بغداد خوشگذرانی نمایند در طول سه قرن خلافت تازیان در ایران بارها و بارها مردم ایران برای استقلال خویش دست به قیام و مبارزه زدند که از جمله شعیبیه ها و خرمدینان و عیاران دلیرانه تا حد پیروزی هم پیشروی کردند ولی متاسفانه در برابر قداست خلفای اسلامی عقیم ماندند و به حیله و تلبیس خلفای عباسی از میان رفتند خلفای بغداد که خود نیز زاییده ی روح خشک و خش صحرای سوزان بدوی کویر عربستان بودند تمایلی به فرهنگ و اندیشه ی متعالی نداشتند به همین جهت ترکهای افراسیابی را به عنوان سر سپرده به خدمت گرفتند تا با کمک آنان که زاییده ی یک روح منجمد و سرد آن سوی سیحون و آریایی داشتند تهاجم دیگری را بر علیه ایرانیان آغاز کنند.
شنیدم که از تازیان بی شمار سپاهی همه رخ بکردار قار
ز ترکان بسی در پس پشت اوی یکی قابلی تیغ در مشت اوی
تازیان که در هجوم اولیه به ایران تمام کتبهای معتبر در دانشگاه جندی شاپور را به آتش کشیده بودند پس از سه قرن چشم دیدن اندیشه های عالی دانشمندان ایرانی را نداشتند و از دو سو و دو جهت،اندیشه ی متعالی ایرانی را مورد تهاجم قرار دادند و از سمت غرب عربهای خشک و خشن و از سمت شرق ترکان افراسیابی سرد و منجمد همانند دو سنگ گران آسیاب اندیشه ی متعالی ایرانی را در میان گرفتند تا همچون گندم او را خرد کرده و از بین ببرند اما در این جنگ و جدال افکار و اندیشه،بسیاری از انسانها در ایران خونشان توسط بیگانگان بر زمین ریخته شد و در این جدال عالمان و دانشمندان عالی مقامی با اندیشه های بلند سالم و بدون گزند از لابه لای آن دو سنگ گران سر برآوردند و چونان سرو قد برافراشتند که یکی از آن سروهای بلند قامت اندیشه ی بالنده ی ایرانی حکیم فردوسی است که با کلک و هنرش و با گردآوری شاهنامه کار صدها صد هزاران نیزه و شمشیر را به تنهایی انجام داده و با ظرافتی خاص آن را به ثمر رسانده که قابل ستودنی است.حکیم فردوسی یقین داشته اند که تهاجم فرهنگی ترک و تازی و دیگر اقوامها پایان ناپذیر و تهدیدی جدی بر علیه اندیشه بلند ایرانی می باشد که خود نیز در این باره با جدیت تمام می گوید:شاهنامه اثر جاودانه است که از تهاجمهای بیگانگان همانند طوفان و باد و باران می وزند گزند پیدا نمی کند بلکه آنها را پس می زند و هضم می نماید.
بناهای آباد گردد خراب ز باران و وز تابش آفتاب

پی افکندم از نظم کاخی بلند که از باد و باران نیابد گزند
پس از هجوم تازیان و برافتادن ساسانیان آئین و فرهنگ ما صورت دیگر گرفت کیش اسلام جایگزین آئین زرتشتی شد و خط پهلوی جای به خط عربی سپرد و زبان ایرانیان نیز به تدریج تغییر پذیرفت و کم کم زبان فارسی کنونی پدید آمد.با گذشت سالها مردم ایران با خط و زبان قدیم بیگانه شدند و از ادبیات کهن دور افتادند کمتر کسی بود که بتواند خط پهلوی را بخواند و از آثار روزگار ساسانی برخوردار شود اما یاد داستانهای کهن در دلها زنده ماند و سرگذشت شاهان و دلیران ایران از سینه به سینه می گشت و از پدر به فرزند می رسید.برخی از دانشمندان و هواداران آئین کهن نیز هنوز به نوشته های زبان پهلوی آشنا بودند و به آنها دسترسی داشتند.نزدیک سه قرن پس از هجوم تازیان رادمردی چون حکیم فردوسی نخست بیست و پنج سال به تحقیق پرداخت و بر آن شد تا داستانهای پهلوانی ایران کهن را گرد آورد و سرگذشت شاهان و دلاوران دیرین و غم و شادی و شکست آنان را در مجموعه ای به زبان فارسی فراهم سازد.در این راه مقصود از تنی چند از دانشمندان و موبدانی که از آثار ایران کهن آگاه بودند و به خط و زبان پهلوی آشنایی کامل داشتند یاری خواست اینان همت کردند و داستانهای کهن و سرگذشت شاهان و پهلوانان باستان ایران زمین را از آثار پهلوی فراهم ساختند و به فارسی درآوردند.
پراکنده در دست هر موبدی ازو بهره ای برده هر بخردی
فردوسی شاعر نامدار ما منظوم ساختن این اثر برومند و گرانمایه را پیشه ی خود ساخت و در سن شصت سالگی بر آن اثر جاودانه همت گماشت و سی سال در آن رنج برد در این کار از جوانی به پیری رسید و ناتوان شد حاصل این رنج دراز شاهنامه است که ستون استوار تاریخ ایران و ملیت ما و بزرگترین و پرشکوهترین اثر زبان پارسی است.فردوسی رادمردی آزاده بود که ایران را به جان دوست می داشت و خواستار شکوه و سرافرازی ایرانیان و دوستدار شیوه ی دلاوران و پهلوانان بود با یاد پیروزی و نامداری شاهان قدیم از شکست و افتادگی ایرانیان رنج می برد.حکیم فردوسی آتشی در دل داشت شور این آتش را در شعر خود نشاند و با همتی که از شور عشق مایه می گرفت اری نیرومند پدید آورد و یاد دلیری و نام جوانمردی را در سرزمینی که پای کوب بیگانگان ترک و تازی شده بود را زنده کرد و بر روانها جاری ساخت.

(استاد شهریار)
فلک یک چند ایران را اسیر ترک و تازی کرد در ایران خوان یغما دید و تازی ترکتازی کرد

گدایی بود و با تاج شهان یک چند بازی کرد فلک این شیر گیر آهو شکار گرگ و تازی کرد
در مورد حکیم فردوسی گاهی نویسندگان دچار اشتباه گردیدند و چنان پنداشتند که آن رادمرد بزرگ،شاهنامه را به خاطر سیم و زر گردآوری کرده است اما تحقیقات اخیر روشن کرده که درباره ی فردوسی چنین تصوراتی خطاست حقیقت آن است که حکیم فردوسی بدون هیچ چشمداشتی به زر و سیم خود سرودن شاهکار بزرگ خویش را آغاز کرده است زیرا نه تنها در سال 370 هجری قمری(سال آغاز سرودن شاهنامه)هنوز سلطان محمود به پادشاهی نرسیده بود بلکه در آن زمان شاعر بزرگ فردوسی از مال و اموال نیز برای گذران زندگی برخوردار بوده و نیازی به پاداش سلطان محمود نداشته است که این در مقوله ی استاد شهریار به صداقت گواهی می دهد:
گواه عزتت این بس که با آن جود محمودی که هر یاوه سرایی سر به اوج آسمان سودی
جوانمردا تو از رنج تهی دستی نیاسودی زبان و کلک بر مدح و هجای کس نیالودی
در آن روزگاران ماندگاری و پایان هر اثر به حمایت پادشاهان و امرا نیاز داشته و حکیم فردوسی نیز از این رو شاهکار خود را به دربار سلطان محمود برده است تا هم در کتابخانه ی شاهی از گزند حوادث در امان بماند و هم رونویسی و نشر آن با اتکا به امکانات دربار با سهولت بیشتر و به میزان گسترده تری انجام پذیرد اما محمود غزنوی از خواندن آن برآشفته و چنین شاهنامه ای مورد پسند وی نیامده است زیرا پهلوانیهای رستم و دادگری فریدون جم آتش رشک او را برمی انگیخته و نیز خودپسندی وی حماسه ای را که در برابر شکوه و پاکی آن حقارت و پستی جنگها و ویرانگریهای خودش نمایانتر می شده تاب نمی آورده است به همین دلیل از آن پس شاعران دربار سلطان محمود کوشیدند تا شاهکار بزرگ فردوسی را با کوچک و خوار جلوه دادن شاهنامه به گونه ای سلطان محمود را دلداری دهند.یکی از آن افراد که رشک محمود غزنوی را نسبت به فردوسی برمی انگیخت حسن میمندی وزیر آن سلطان بود که همیشه بدگویی حکیم طوس را در پیشگاه سلطان محمود عرضه می داشت که فردوسی خود نیز به این بی وفایی پاسخ بسیار نغز و شنیدنی داده است که بیان آن خالی از لطف نمی باشد.
ز میمندی آئین مردی مجوی ز نام و نشانش مکن جستجوی
که ناپاک زاده بود خصم شاه اگر چند باشد بر ایوان کلاه
قلم بر سر او بزن همچو من که گم باد نامش به هر انجمن
ایا شاه محمود کشور گشای ز کس گر نترسی بترس از خدای
که پیش از تو شاهان فراوان بدند همه تاجداران کیهان بدند
فزون از تو بودند یکسر بجاه به گنج و سپاه و به تخت و کلاه
همه داد کردند بر زیردست نبودند چز پاک و یزدان پ
نجستند از دهر بجز نام نیک وزآن نام جستن سرانجام نیک
هر آن شه که در بند دینار بود به نزدیک اهل خرد خوار بود
گرایدونکه شاهی بگیتی توراست بگویی که این خیره گفتن چراست
که بد دین و بد کیش خوانی مرا منم شیر نر،میش خوانی مرا
چو فردوسی اندر زمانه نبود بدان بد که بختش جوانه نبود
منم بنده ی اهل بیت نبی ستاینده ی خاک پای وصی
بدین نامه بر عمرها بگذرد خواند هر آنکس که دارد خرد
جهان از سخن کرده ام چون بهشت از این بیش تخم سخن کس نکشت

حکیم فردوسی نه تنها مدح سلطان محمود را نگفته بلکه او را نصیحت و پند و اندرز داده است و تمام شاهان و پهلوانان پیش از خود و پس از خود را در شاهنامه پند و اندرز نموده و آنان را به راست کرداری و راستگویی و یزدان پرستی و دادگری رهنمون ساخته.فردوسی شاعری ملی است که فقط برای شکوه و پایداری سرزمین ایران و اصالت تاریخ کهن ملتی بزرگ حماسه سرایی نموده و مقصودی جز سربلندی ایران در خرد و اندیشه ی او راه نداشته است.
(استاد شهریار)
چه فردوسی توانا شاعری شیرین سخنگویی دلیر و پهلوان و جنگجویی سخت بازویی
پی افکند از سخن کاخی ز قصر آسمان برتر که گردآورد شیرین داستانهای عجم یکسر
چه زحمتها به جان هموار در آن سال سی کردی به قول خویشتن زنده عجم زان پارسی کردی
پس از حملات پی در پی و گسترده تحت عنوان جهاد بر علیه دیگر ادیانها که اعراب تازی از سال دوازده هجری قمری آغاز نمود و تا پایان قرن هفتم ادامه داشت بسیاری از کشورهای آسیایی و آفریقایی و حتی اروپایی مورد آن هجوم گسترده قرار گرفتند که در بین آن کشورها می توان کشور مصر باستان،عراق،تونس،یمن،اردن،سوریه،لیبی و الجزایر را برشمرد که هر یک از کشورها دارای دین،فرهنگ و زبان خاص و بخصوصی بودند.اما در حمله ی اعراب تمام کشورهایی که برشمردیم به راحتی و به سهولت دین و زبان اعراب را پذیرفتند و به کلی زبان و فرهنگ کهن اجداد خویش را به دست فراموشی سپردند و به همان فرهنگ و زبان تحمیلی اعراب بسنده کردند چون عالمان و دانشمندانی هم طراز و همانند حکیم فردوسی نداشتند تا از هویت،اصالت،فرهنگ و تمدنشان در برابر تهاجم اعراب دفاع نماید.آنچه بر قابلیتهای حکیم فردوسی می افزایی آن است که برگردیم به چهارده قرن پیش که اعراب تازی با تهاجم بی امان فرهنگها و زبانها را از بین بردند و دین و زبان عربی را به زور شمشیر بر دیگر مردمان تحمیل کردند اما قلم حکیم فردوسی برنده تر و تیزتر از شمشیر و سنان تازیان بوده و با هوشمندی توانسته دوباره ارزشهای از دست رفته ی یک ملت بزرگ را استوار کند و بر شکوه و عظمت ایران بیافزاید.وی چنان سرزمین ایران را می ستاید که حتی خویشتن را چون سربازی جانباز می پندارد و به همگان درس ایستادگی و جانبازی می آموزد و با اندرزی شیوا سخن به ایثار و از خود گذشتگی در راه میهن می گشاید.
چو ایران نباشد تن من مباد بدین بوم و بر زنده یک تن مباد
اگر سر به سر تن به کشتن دهیم از آن به که کشور به دشمن دهیم
شاهنامه اثر جاودانه ی حکیم فردوسی زمانی بیشتر ارزش خود را پیدا می نماید و همانند خورشید عالم آرا بر تارک جهان می درخشد که ما دیگر کشورهای کهن و باستانی همچون مصر و اقوامهای باستانی مثل آشوری،ایلامی و بابلی را با ایران مقایسه کنیم که در هجوم اعراب همه چیز خویش از جمله خط و زبان فرهنگ را از دست دادند و بیش از چهارده قرن است که به رسم و رسوم و زبان عربی خو گرفته اند.برای نمونه یکی از آن کشورهایی که دارای زبان،فرهنگ و تمدن کهن غنی داشت کشور مصر بود که مردمانش زبان سریانی و عبری تلفظ می کردند اما پس از استیلای اعراب در کشور مصر مردمان آن دیار به آسانی زبان عربی و دین آن را پذیرفتند و به کلی تمام آن دستاوردهای چندین هزار ساله ی باستانی مصر را از یاد بردند و هنوز هم از خط و زبان عربی پیروی می کنند و امروزه در سرتاسر کشور مصر زبان عربی زبان رسمی آن کشور به شمار می رود و غافل از اینکه روزگار کهن مصریان خود نیز دارای فرهنگ،زبان و تمدن غنی بودند حال اینکه در طول چهارده قرن مردم کشور باتانی مصر نسل به نسل چرا در غفلت به سر بردند و زبان مادری خود را فراموش نموده و به زبان عربی سخن می گویند پاسخش بسیار ساده است،زیرا در درون فرهنگ و ادبیات آنان اندیشمندی چون حکیم فردوسی نبوغ نکرده.با این بررسی و مقایسه به خوبی می توان دریافت که ظهور اندیشمندی همانند حکیم فردوسی در درون یک ملت و یک کشور به چه اندازه می تواند تاثیر گذار باشد.مردم ایران زمین در چهارده قرن پیش دین اسلام را به عنوان دین نجات بخش و برتر پذیرفتند و تا قرن چهارم دانشمندان ایرانی مجبور بودند تا به دستور خلفای بنی امیه و بنی عباس کتابهای خویش را به زبان عربی تالیف کنند اما در ابتدای قرن چهارم به لطف قلم و اندیشه ی بلند حکیم فردوسی آن حصار قداست و سنت اعراب شکسته گردید و زبان عربی به عنوان زبان رسمی پذیرفته نشد و مردم کشور کهن ایران زمین از تهاجم زبان و فرهنگ بیگانگان ترک و تازی نجات پیدا نمودند.حکیم ابوالقاسم فردوسی تا آنجایی که توانسته از الفاظ عربی در شاهنامه پرهیز نموده و تمام شصت هزار بیت آن را با کلمات شیرین پارسی آراسته و آرایش داده که به همین جهت مورد قبول همگان واقع شده و تا کنون هم به همت و کوشش اندیشه ی بالنده ی فرزندان این سرزمین کهن زبان مادری و زبان پارسی به نیکویی حفظ و حراست گردیده است.در کل جهان شاهنامه اثر جاودانه ی حکیم فردوسی را به عنوان هویت،اصالت و شناسنامه ی ایرانی بر می شمرند.فردوسی در حقیقت پاسدار هویت و اصالت ایرانی است که با چشمانی بیدار و روحی آگاه سی سال رنج و مرارت را بر خود هموار کرده تا فرهنگ و زبان ایران و ملت ایران را دوباره زنده کند که سخن آن حکیم خود گویای همین است که با صحت گفتار و صداقت کلام به شیوایی تمام این چنین سخن به فرجام می رساند.
نوشتم سخن چند بر پهلوی ابر دفتر و کاغذ خسروی

بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی
اما ده قرن پیش که شاهنامه به اهتمام حکیم فردوسی به فرجام رسیده برای ما ایرانیان همیشه سرآغاز بوده زیرا هم اکنون که بیش از هزار سال است که از نظم سترگ شاهنامه ی حکیم فردوسی می گذرد خوشبختانه ملت بزرگ ایران زمین هنوز هم با زبان پارسی و ادبیات ماندگار فردوسی سخن می گویند و بر آن اثر جاودانه می بالند و افتخار می نمایند و در برابر ملل جهان با قدی برافراشته حس خودنمایی می کنند و بر آن قدر و منزلت می نهند که بسی مایه ی سربلندی و سرافرازی هر ایرانی است که قلبش برای پایداری،هویت و اصالت ایران زمین می تپد.
اینجانب پیشتر از این در سال 1372 هجری شمسی با ارادت خاصی که به شخصیت تاریخی و تاریخ ساز حکیم فردوسی داشته و دارم بر آن شدم تا اندکی از رنجها و مرارتهای دشواری که در مدت سی سال آن حکیم وارسته در نظم و نگارش شاهنامه جهت سرافرازی ایران زمین متحمل شدند بر روی صفحه ی سفید کاغذ بیاورم تا ارادتمندان و دوست دارانش بیشتر با حکیم فردوسی آشنایی پیدا کنند اما آنچه پس از بیست سال موجب دلگرمی اینجانب گردیده تا دوباره اهتمام به بازنویسی این متن اقدام کنم این است که در اسفند ماه 1392 هجری شمسی برنامه ای تحت عنوان(معرفت)از شبکه ی چهارم صدا وسیمای جمهوری اسلامی پخش می گردید که در آن برنامه جناب دکتر غلام حسین دینانی استاد محترم دانشگاه با تسلطی شگرف و بیانی شیرین تفسیر و تحلیلی بسیار عالی بر شاهنامه ی حکیم فردوسی بیان فرمودند و سپس یاد آور شدند که در اجلاس گفتگوی تمدنها که خارج از ایران برگزار گردیده بود یکی از اساتید دانشگاه کشور مصر به دکتر دینانی اعتراف می کنند که شما ایرانیان باید قدر و منزلت فردوسی را بیشتر از پیش بدانید زیرا فردوسی توانسته با گردآوری شاهنامه از هویت و اصالت ایرانیان در برابر بیگانگان به خوبی حراست نماید و زبان فارسی ایرانی را زنده کند اما ما مردم کشور مصر فردوسی نداشتیم و به سهولت فرهنگ و زبان عربی را پذیرفتیم.پس از پایان سخنان دکتر دینانی بسیار اظهار خرسندی نمودم و بر خود بالیدم که به عنوان فرزند کوچک ایرانی توانسته بودم بیست سال پیشتر وظیفه ی خود را انجام بدهم و ناگفته ها را درباره ی حکیم فردوسی بیان کنم.

گردآورنده:ناصر قربانی سپهر،پائیز 1372 هجری شمسی،تهران،بازنویسی اسفند ماه 1392خورشیدی.

شناسنامه نشریه