جهادی

چکیده : جهادی
خستگی را به گوشه ای پرت کرده و از جا کنده می شوم . سرما و بارانی که شدت گرفته ، از رفتن به دستشویی آن طرف حیاط منصرفم می کند . همانجا در سالن مدرسه وضو می گیرم . آب سرد کوه حالم را جا می آورد. کف دستم را زیر شیر می گیرم و دهانم را نزدیک می برم ولی صدای گرفته ام مانع آب خوردن می شود . یادم می ماند که فردا سر کلاس آرام تر صحبت کنم ولی با بالاترین تُن صدا صحبت کردن از ملزومات اجتناب ناپذیر کلاس های پسرانه است . حداقل باید طوری حرف بزنم که صدا به گوش خودم برسد !!! هرچند همین هم فایده ای ندارد ، از دور به ماهی ای می مانی که در تُنگ ؛ دهان باز و بسته می کنی !
قصه ی مهد جهادی ، خود ، مثنوی هزار جلدی است .
چادر سر می کنم و سعی میکنم کمی از خاک رویش را با دستان خیسم تمیز کنم ، فایده ای ندارد
این چادرهای جهادگران هم مثنوی هزار جلد دیگری است .
بی خیالش می شوم ؛ خاکی بودن را عشق است .

شناسنامه نشریه